أو نزديكى نخواهم كرد ؛ پس اين آيات نازل شد « 1 » .
وشيخ طبرسى روايت كرده است كه : عادت آن حضرت چنين بود كه چون از نماز بامداد فارغ مىشد يك يك زنان خود را مىديد ، وچون براي حفصة عسلى به هديه آورده بودند هرگاه حضرت به خانهء أو مىرفت از براي عسل خوردن ، حضرت را ساعتي نگاه مىداشت ، چون عايشه اين حالت را مشاهده كرد به غيرت آمد وبا چند زن ديگر توطئه كرد كه : هرگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به نزد شما بيايد بگوييد كه ما از تو بوى مغافير مىشنويم - وآن صمغى بود بدبو كه چون مگس عسل بر آن مىنشست عسل بد بو مىشد - ؛ ومىدانست بر حضرت بسيار دشوار است كه از أو بوى بدى استشمام نمايند .
پس چون حضرت به نزد سوده رفت أو از ترس عايشه گفت كه : يا رسول اللّه ! اين چه بوى بد است كه از تو مىشنوم ، مگر مغافير خوردهاى ؟ حضرت فرمود : نه وليكن عسلى نزد حفصة خوردم .
وبه نزد هر زنى كه مىرفت اين را مىگفتند تا آنكه به نزد عايشه آمد ، پس أو بيني خود را گرفت وگفت : چرا بوى مغافير مىشنوم از تو ؟
حضرت فرمود كه : نزد حفصة عسلى خوردم .
عايشه گفت : شايد مگس آن عسل بر مغافير نشسته باشد .
حضرت فرمود : بخدا سوگند مىخورم كه ديگر عسل نخورم .
بعضي گفتهاند كه : حضرت عسل را نزد امّ سلمه تناول نموده بود ؛ وبعضي گفتهاند كه نزد زينب بنت جحش تناول كرده بود وعايشه وحفصة با يكديگر توطئه كردند كه هرگاه حضرت پيش ايشان بيايد بگويند كه ما از تو بوى مغافير مىشنويم ، وبه اين سبب آن جناب عسل را بر خود حرام گردانيد « 2 » .
وأيضا شيخ طبرسى وجمعى از مفسران عامّه روايت كردهاند كه : روزى حضرت
هامش
( 1 ) . تفسير قمى 2 / 375 .
( 2 ) . مجمع البيان 5 / 313 .