به نزد مادر خود رفتم وخبر أو را نقل كردم ؛ پس صبر كرد تا عمر خليفه شد باز مرا فرستاد بسوى مسجد وبرگشتم وگفتم كه أو نيز مثل أبو بكر كرد ؛ پس صبر كرد تا عثمان خليفه شد وباز مرا به مسجد فرستاد واز براي أو خبر بردم كه أو نيز مثل آن دو نفر ديگر كرد .
پس چون جناب أمير مؤمنان عليه السّلام خليفه شد مادرم گفت : برو به مسجد وببين كه اين مرد چه مىكند ؛ چون به مسجد آمد حضرت بر منبر برآمد وخطبه ادا نمود واز منبر فرود آمد ومرا طلبيد وگفت : برو به نزد مادر خود ورخصت بطلب كه من به نزد أو مىآيم ، چون به نزد مادرم رفتم وآنچه آن جناب فرموده بود به أو گفتم گفت : بخدا سوگند كه من نيز أو را مىطلبم .
پس چون علي عليه السّلام به خانهء امّ سلمه در آمد فرمود : بده به من نامه را كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به تو سپرده است .
عمر پسر امّ سلمه گفت : چون حضرت اين را فرمود مادرم امّ سلمه برخاست وصندوق را گشود واز ميان آن صندوق كوچكى بيرون آورد ودر آن را گشود ونامهاى از ميان آن بيرون آورد وبه علي بن أبي طالب عليه السّلام تسليم نمود .
پس امّ سلمه به من گفت : اى فرزند ! پيوسته ملازم علي عليه السّلام باش ودست از دامان أو بر مدار كه بخدا سوگند ياد مىكنم كه بعد از پيغمبر تو امامي بغير أو نديدم « 1 » .
وكلينى به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : چون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم امّ سلمه را خواستگارى نمود ، عمر بن أبي سلمه كه پسر أو بود أو را به حضرت تزويج نمود ، وعمر هنوز كودك بود وبالغ نشده بود « 2 » .
وأيضا كلينى به سند صحيح از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : روزى أبو بكر وعمر به نزد امّ سلمه آمدند وگفتند : اى امّ سلمه ! تو پيش از آنكه به حبالهء رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درآيى زن مرد ديگرى بودى ، بگو كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در قوت مجامعت با تو
هامش
( 1 ) . بصائر الدرجات 163 .
( 2 ) . كافى 5 / 391 .