تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1556

مساهمون:

ص١٥٥٦
چون است ؟ امّ سلمه گفت : نيست أو در اين باب مگر مانند ساير مردان . چون ايشان بيرون رفتند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم داخل خانه شد ، امّ سلمه از گفتهء خود پشيمان شده ترسيد كه در باب أو امرى از آسمان نازل شود ، پس مبادرت نمود وبه خدمت آن جناب عرض كرد آنچه ميان أو وميان ايشان گذشته بود ، پس حضرت به مرتبه‌اى در غضب شد كه رنگ مباركش متغير گرديد وعرق غضب در ميان دو ديده‌اش پيچيد واز خانه بيرون آمد ورداى مبارك خود را از شدت غضب بر زمين مىكشيد تا آنكه بر منبر بالا رفت وأنصار را طلبيد ، وچون ايشان آن حالت را ديدند همگى اسلحهء جنگ پوشيدند وچون همه حاضر شدند حضرت حمد وثناى حق تعالى ادا نمود وفرمود : أيها الناس ! چه سبب دارد كه گروهى از منافقان تتبع عيب من مىكنند واز عيب من سؤال مىنمايند ؟ وبخدا سوگند كه من از همهء شما بزرگوارترم از جهت حسب وپاكيزه‌ترم از جهت نسب واطاعت‌كننده ترم خداوند خود را در غايبانهء مردم ، هر كه از شما بپرسد از من كه پدرش كيست أو را خبر مىدهم . پس مردى برخاست وسؤال كرد از پدر خود ؛ آن جناب فرمود : پدر تو فلان شبان است . پس مرد ديگر برخاست گفت : پدر من كيست ؟ حضرت فرمود كه : غلام سياه شماست . پس سوم برخاست وگفت : پدر من كيست ؟ حضرت فرمود : پدر تو آن كسى است كه تو را به أو نسبت مىدهند . پس أنصار برخاستند وگفتند : يا رسول اللّه ! عفو كن از ما تا خدا عفو كند از تو ، بدرستى كه حق تعالى تو را براي رحمت فرستاده است . وچون عادت آن جناب آن بود كه چون نزد أو سخن مىگفتند وشفاعت مىكردند شرم مىكرد وعرق حيا از جبين باصفايش مىريخت وديده از ديده‌هاى مردم مىپوشيد ، پس از منبر فرود آمد وبه خانه برگشت ، وچون سحر شد جبرئيل بر آن حضرت نازل شد وكاسه‌اى از هريسهء بهشت براي آن جناب آورد وگفت : يا محمد ! اين هريسه را حور العين براي تو ساخته‌اند ، پس بخوريد از آن تو وعلى وفرزندان شما ، بدرستى كه صلاحيت
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1556 | العلامة المجلسي