كيستم ؟
حضرت فرمود : تويى عبد اللّه پسر جعفر ، وجعفر نام همان پدرى بود كه مردم أو را به آن منسوب مىساختند .
چون آن مؤمن نسبش را صحيح يافت شاد شد ونشست .
پس برخاست مرد منافقى بد باطن كه دشمن خدا ورسول أو بود وگفت : يا رسول اللّه ! من كيستم ؟
حضرت فرمود : تو فلان پسر فلانى ، وبه جاى پدر أو نام شبانى از قبيلهء بنى عصمه را برد ، وبنى عصمه بدترين شعبههاى قبيلهء بنى ثقيف بودند كه معصيت كردند خدا را وخدا ايشان را ذليل گردانيد .
پس آن منافق با نهايت مذلت وخوارى نشست ورسوا گرديد در ميان مردم ، وپيش از آن مردم را گمان آن بود كه أو به حسب ونسب وبزرگى از بزرگان قريش است ونجيبى از نجباى ايشان است .
پس برخاست منافق ديگر كه دلش مبتلا به شك وشبهه بود وپرسيد : يا رسول اللّه ! من در بهشت خواهم بود يا در دوزخ ؟
حضرت فرمود : در جهنم خواهى بود با مذلت وخوارى . وأو نيز با نهايت شرمسارى ورسوايى نشست .
پس عمر بن الخطاب برخاست واز ترس آنكه رسوا شود گفت : يا رسول اللّه ! راضى شديم به پروردگارى خدا ، ودين اسلام را براي خود پسنديديم ، وتو را پيغمبر خود دانستيم ، وپناه مىبريم به خدا از غضب أو وغضب رسول أو ، پس عفو كن از ما يا رسول اللّه تا خدا از تو عفو كند وعيبهاى ما را بپوشان تا حق تعالى پردهء عصمت بر تو بپوشاند .
پس حضرت فرمود : اگر سؤالي دارى بكن .
عمر گفت : عفو كن از أمت خود ؛ وصرفهء خود را در سؤال كردن ندانست .
پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام برخاست وعرض كرد : نسب مرا بيان فرما يا رسول اللّه تا مردم خويشى وقرابت مرا نسبت به تو بدانند .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1497
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٤٩٧