تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1497

مساهمون:

ص١٤٩٧
كيستم ؟ حضرت فرمود : تويى عبد اللّه پسر جعفر ، وجعفر نام همان پدرى بود كه مردم أو را به آن منسوب مىساختند . چون آن مؤمن نسبش را صحيح يافت شاد شد ونشست . پس برخاست مرد منافقى بد باطن كه دشمن خدا ورسول أو بود وگفت : يا رسول اللّه ! من كيستم ؟ حضرت فرمود : تو فلان پسر فلانى ، وبه جاى پدر أو نام شبانى از قبيلهء بنى عصمه را برد ، وبنى عصمه بدترين شعبه‌هاى قبيلهء بنى ثقيف بودند كه معصيت كردند خدا را وخدا ايشان را ذليل گردانيد . پس آن منافق با نهايت مذلت وخوارى نشست ورسوا گرديد در ميان مردم ، وپيش از آن مردم را گمان آن بود كه أو به حسب ونسب وبزرگى از بزرگان قريش است ونجيبى از نجباى ايشان است . پس برخاست منافق ديگر كه دلش مبتلا به شك وشبهه بود وپرسيد : يا رسول اللّه ! من در بهشت خواهم بود يا در دوزخ ؟ حضرت فرمود : در جهنم خواهى بود با مذلت وخوارى . وأو نيز با نهايت شرمسارى ورسوايى نشست . پس عمر بن الخطاب برخاست واز ترس آنكه رسوا شود گفت : يا رسول اللّه ! راضى شديم به پروردگارى خدا ، ودين اسلام را براي خود پسنديديم ، وتو را پيغمبر خود دانستيم ، وپناه مىبريم به خدا از غضب أو وغضب رسول أو ، پس عفو كن از ما يا رسول اللّه تا خدا از تو عفو كند وعيبهاى ما را بپوشان تا حق تعالى پردهء عصمت بر تو بپوشاند . پس حضرت فرمود : اگر سؤالي دارى بكن . عمر گفت : عفو كن از أمت خود ؛ وصرفهء خود را در سؤال كردن ندانست . پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام برخاست وعرض كرد : نسب مرا بيان فرما يا رسول اللّه تا مردم خويشى وقرابت مرا نسبت به تو بدانند .