پس امّ عطيه خواهر أو آمد كه زنان را مشاطگى مىكرد ، حضرت به أو فرمود : چون زنان را مشاطگى كنى براي جلا دادن پارچههاى جامه بر روى ايشان ماليدن خوب نيست آبروى ايشان را مىبرد « 1 » ، وموهاى ديگران را به موى ايشان پيوند مكن « 2 » .
در كتاب سليم بن قيس هلالي كه به نظر اين قاصر رسيده روايت كرده است از سلمان وأبو ذر ومقداد كه گروهى از منافقان جمع شدند وگفتند : محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ما را خبر مىدهد از بهشت واز آنچه خدا مهيا كرده است در آن براي دوستان خود از نعمتها وما را خبر مىدهد از جهنم واز آنچه خدا مهيا كرده است در آن براي دشمنان خود وأهل معصيت خود از عقوبتها وخوارىها ، اگر راست مىگويد ما را خبر دهد از پدران ما ومادران ما واز جاهاى ما در بهشت ودوزخ تا أحوال ومنزلت خود را در دنيا وآخرت بدانيم .
اين خبر به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رسيد وبلال را امر فرمود كه مردم را ندا كند تا در مسجد حاضر شوند ، پس جمع شدند مردم تا آنكه مسجد پر شد ومسجد تنگى مىكرد بر اهلش ، پس بيرون آمد حضرت غضبناك وجامه را از دستها وپاهاى مبارك خود بر زده بود تا آنكه بر منبر بالا رفت وحمد وثناى الهى بجا آورد وفرمود : اى گروه مردمان ! من بشرى هستم مثل شما كه حق تعالى وحى نموده است بسوى من ومرا مخصوص گردانيده است به رسالت خود وبرگزيده است مرا براي پيغمبرى خود ومرا زيادتى داده است بر جميع فرزندان آدم ومرا مطلع گردانيده است بر آنچه خواست از غيب خود ، پس بپرسيد از آنچه خواهيد ، پس بحق آن خداوندى كه جانم در قبضهء قدرت اوست سوگند مىخورم كه هر كه سؤال كند از من از پدر ومادر خود واز جاى خود در بهشت ودوزخ البتة أو را خبر مىدهم ، اينك جبرئيل در دست راست من ايستاده است واز جانب پروردگار مرا خبر مىدهد ، پس هر چه خواهيد بپرسيد .
پس برخاست مرد مؤمني كه محب خدا ورسول بود وگفت : اى پيغمبر خدا ! من
هامش
( 1 ) . كافى 5 / 118 .
( 2 ) . اين قسمت از روايت ديگرى است كه در همان جلد كافى صفحه 119 آمده است .