پس آن مرد رفت وكلنگى به عارية گرفت وبه جانب كوه رفت وبه كوه بالا رفت وقدرى از هيزم كند وبه بازار آورد وآن هيزم را به نيم مد از آرد فروخت وآن را به خانه آورد وبا عيال خود خورد ، باز روز ديگر به كوه رفت وزيادة از آنچه در روز أول آورده بود آورد وفروخت ، پس پيوسته چنين مىكرد وجمع مىنمود تا آنكه كلنگى از براي خود خريد ، باز جمع كرد تا آنكه دو شتر وغلامي خريد ، باز كار كرد تا آنكه مال بسيار بهم رسانيد ، پس به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد وحال خود را از أول تا آخر عرض كرد ، حضرت فرمود كه : من گفتم به تو كه هر كه از ما سؤال مىكند به أو عطا مىكنيم وهر كه اظهار بىنيازى مىنمايد حق تعالى أو را بىنياز مىگرداند « 1 » .
وبه سند حسن از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : گروهى از أنصار به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمدند پس سلام كردند بر آن حضرت وحضرت جواب سلام ايشان فرمود ، پس گفتند : يا رسول اللّه ! ما را بسوى تو حاجتي هست .
حضرت فرمود : بگوييد حاجت خود را .
گفتند : حاجتي است بزرگ .
فرمود : بگوييد كدام است .
گفتند : حاجت ما آن است كه ضامن شوى از براي ما بر پروردگار خود بهشت را .
پس حضرت سر مبارك خود را به زير افكند ودر زمين نقش مىفرمود از روى تفكر ، پس سر برداشت وفرمود : مىكنم آنچه گفتيد نسبت به شما به شرط آنكه از هيچكس چيزى سؤال نكنيد .
حضرت صادق عليه السّلام فرمود : ايشان چنان به آن شرط وفا كردند كه گاه بود يكى از ايشان در سفري بود وتازيانه از دست أو مىافتاد كراهت داشت از اينكه به ديگرى بگويد كه تازيانه را به من ده براي آنكه نمىخواست سؤال كند پس از أسب فرود مىآمد وتازيانه را بر مىداشت ، وگاه بود كه يكى از ايشان بر سر خوانى بود وديگرى از أو به آب نزديكتر بود
هامش
( 1 ) . كافى 2 / 139 .