جويبر گفت : بخدا سوگند كه مرا خانهاى نيست .
پس دختر را مهيا كردند وخانهاى براي أو تعيين نمودند وخانه را به فرشهاى نيكو وزينتها آراستند ودو جامهء نفيس بر جويبر پوشانيدند ، پس دلفاء را در آن خانه داخل كردند وجويبر را طلبيدند وبه خانهء عروس درآوردند وعمامه بر سر أو بستند .
چون جويبر به آن خانه در آمد عروسى ديد در نهايت حسن وجمال وخانهاى ديد به ألوان فرشها وزينتها آراسته وبه أنواع عطرها معطر گردانيدند ، پس جويبر به زاويهء خانه ميل كرد وسجادهء عبادت خود را گسترد ومشغول عبادت حق تعالى گرديد وپيوسته مشغول تلاوت وركوع وسجود ودعا وتضرع بود تا صبح طالع گرديد ؛ چون اذان صبح را شنيدند هر دو از خانه بيرون آمدند وآن زن وضو ساخت ونماز كرد ، پس از أو پرسيدند كه : آيا دستى بر تو گذاشت ؟ گفت : نه پيوسته مشغول تلاوت قرآن ونماز بود تا نداى صبح را شنيد وبيرون رفت .
چون شب دوم شد باز چنين كرد ، واين خبر را از زياد مخفى داشتند ، ودر روز سوم نيز چنين كردند .
ودر روز سوم زياد بر اين معنى مطلع شد ، پس به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد وگفت : پدر ومادرم فداى تو باد يا رسول اللّه ، مرا امر كردى كه دختر خود را تزويج نمايم به جويبر وبخدا سوگند كه أو در آن مرتبه نبود كه ما به أو دختر دهيم وليكن به سبب وجوب أطاعت تو بر من قبول كردم .
پس حضرت فرمود : اكنون چه چيز از أو ديدهايد كه شما را خوش نيامده ؟
گفت : ما خانهاى از براي أو مهيا كرديم ومتاعها براي أو در آن خانه ترتيب داديم ودختر خود را به آن خانه فرستاديم وأو را در آن خانه در آورديم ، پس با دختر سخن نگفت ونظر بسوى أو نيفكند ونزديك أو نرفت بلكه در كنار خانه ايستاد وپيوسته مشغول نماز وتلاوت بود تا نداى صبح را شنيد بيرون آمد ، وسه شب است كه بر اين منوال
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1474
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٤٧٤