حضرت فرمود : بلى ، من الحال شما را خبر دادم كه به اين مأمور شدهام از جانب حق تعالى كه با اين جماعت با شما مباهله كنم بحق آن خداوندى كه مرا به راستى به خلق فرستاده است .
پس رنگهاى ايشان زرد شد وبرگشتند وبه نزد أصحاب خود آمدند ، چون أصحاب ايشان را ديدند گفتند : چه واقع شد ؟ ايشان خوددارى كردند وگفتند : خواهيم گفت ؛ پس جوانى كه از خوبان علماى ايشان بود گفت : واي بر شما زنهار كه مباهله مكنيد وبه خاطر آوريد آنچه خوانديد در جامعه از أوصاف محمد ودر أو مشاهده كرديد آن أوصاف را ، وبخدا سوگند كه چنانكه مىبايد دانست مىدانيد كه صادق است وهنوز پر نگذشته است كه أصحاب شما مسخ شدند به صورت ميمون وخوك ، از خدا بترسيد . چون دانستند كه خيرخواهى ايشان مىكند در اين گفتگو ساكت شدند .
راوي گفت : منذر بن علقمة كه برادر أبو حارثه عالم بزرگ ايشان بود واز جملهء علما ودانايان بود نزد ايشان واعتقاد تمام به أو داشتند واز نجران به جائى رفته بود ودر وقت نزاع ايشان در نجران حاضر نبود ودر وقتي رسيد كه ايشان مجتمع شده بودند كه به خدمت حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم روند ، پس با ايشان بيرون آمد ، در اين وقت چون ديد كه رأيهاى ايشان مختلف شده است دست سيد وعاقب را گرفت ورو به أصحاب خود كرد وگفت : بگذاريد كه من ساعتي با ايشان خلوت كنم ؛ پس سيد وعاقب را به كنارى برد ورو به ايشان كرد وگفت : ناصح دروغ نمىگويد با أهل خود ومن شما را مشفق ومهربان مىدانم پس اگر عاقبت خود را نظر كنيد نجات مىيابيد واگر نه هلاك خواهيد شد وعالمي را هلاك خواهيد كرد .
گفتند : ما تو را نيكخواه خود مىدانيم واز شرّ تو ايمنيم ، بگو هر چه مىدانى .
أو گفت : آيا مىدانيد كه هر قوم كه با پيغمبرى مباهله نمودند در يك چشم زدن هلاك شدند وشما وهر كه ربطى دارد به كتابهاى الهى همه مىدانيد كه محمد أبو القاسم همان پيغمبرى است كه همهء پيغمبران بشارت دادهاند به أو وظاهر ساختهاند أوصاف أو وأوصاف أهل بيت أو را امناى ما ؛ ونصيحت ديگر كه شما را به آن تخويف مىنمايم آن
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1345
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٣٤٥