تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1255

مساهمون:

ص١٢٥٥
امر الهى با حذيفة به سخن آمد وگفت : برو الحال به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وأو را خبر ده به آنچه ديدى وشنيدى . حذيفة گفت : چگونه بيرون روم از تو وحال آنكه اگر قوم مرا ببينند مىكشند ؟ سنگ در جواب گفت : آن خداوندى كه تو را در ميان من جا داد واز سوراخى كه در من احداث كرده نسيم را به تو رسانيد أو تو را به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خواهد رسانيد واز دشمنان خدا تو را نجات خواهد داد . پس چون حذيفة ارادهء برخاستن كرد سنگ شكافته شد وحق تعالى أو را مرغى كرده ودر هوا پرواز كرد تا آنكه در پيش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بر زمين نشست وحق تعالى أو را به صورت اولش برگردانيد ، پس خبر داد حضرت را به آنچه ديده وشنيده بود . حضرت فرمود كه : آيا همه را شناختى به روهاى ايشان ؟ گفت : يا رسول اللّه ! ايشان نقاب بر رو داشتند وأكثر ايشان را مىشناختم از شتران ايشان ، پس چون تفتيش آن موضع كردند وكسى را نيافتند نقابها از رو برداشتند ومن روهاى ايشان را ديدم وهمه را شناختم ونامهاى ايشان فلان وفلان وفلان است تا آنكه آن بيست وچهار نفر را همه شمرد . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : هرگاه حق تعالى خواهد كه محمد را ثابت بدارد اگر اين جماعت با جميع خلق متفق شوند كه أو را از جاى خود حركت دهند حق تعالى امر خود را در امر أو جارى خواهد كرد هر چند نخواهند كافران . پس فرمود : اى حذيفة ! برخيز تو وسلمان وعمار وبا من بيائيد وتوكل كنيد بر خدا وچون از آن عقبهء صعب بگذريم رخصت دهيد مردم را كه از پى ما بيايند ، پس حضرت بر عقبه بالا رفت وبر ناقهء خود سوار بود وحذيفة وسلمان يكى مهار ناقهء حضرت را گرفته بود ومىكشيد وديگرى از عقب ناقة را مىراند وعمار در پهلوى ناقة راه مىرفت . وآن منافقان ملعون بر شترهاى خود سوار بودند وپيادگان ايشان متفرق بودند در أطراف عقبه وآنهائى كه بر بالاى عقبه ايستاده بودند دبه‌ها پر از ريگ كرده بودند پس از بالاى عقبه رها كردند دبه‌ها را كه رم دهند ناقهء رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را شايد كه از عقبه به زير