خالد بن وليد روايت كردهاند « 1 » .
پس حضرت چند روز غمگين بود وبر ايشان نفرين مىكرد پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام را طلبيد وعلم براي أو بست وگفت : خداوندا ! أو را فرستادم كه كرّار است وهرگز نگريخته است ، پس دست بسوى آسمان بلند كرد وگفت : خداوندا ! تو مىدانى كه من پيغمبر توام پس حرمت مرا در حق أو رعايت كن وأو را يارى ده بر دشمنان « 2 » .
وبه روايت ديگر روايت كرده است كه : حضرت أمير المؤمنين عصابهاى داشت كه چون به جنگ شديد عظيمى مىرفت آن عصابه را مىبست ، پس حضرت به نزد فاطمه عليها السّلام رفت وآن عصابه را طلبيد ، فاطمه گفت : پدرم مگر تو را كجا فرستاده است ؟
آن جناب گفت : مرا به وادى الرمل مىفرستد ، فاطمه عليها السّلام از خطر آن سفر گريان شد ، پس در اين حال حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم داخل شد وپرسيد از فاطمه كه : چرا گريه مىكنى ؟ آيا مىترسى كه شوهرت كشته شود ؟ ان شاء اللّه كشته نمىشود . حضرت أمير گفت : يا رسول اللّه ! نمىخواهى كشته شوم وبه بهشت روم ؟ « 3 »
پس حضرت أمير عليه السّلام روانه شد وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به مشايعت أو رفت تا مسجد احزاب وحضرت أمير عليه السّلام بر أسب سرخى سوار بود ودو برد يمنى در بر كرده بود ونيزهء خطى در دست داشت پس حضرت أو را دعا كرد وبرگشت ؛ وأبو بكر وعمر وعمرو بن عاص را - وبه روايت ديگر خالد بن وليد را همراه حضرت فرستاد « 4 » - پس حضرت أمير از راه عراق متوجه شد وراه راست را گذشت وصحابه گمان كردند كه حضرت به طرف ديگر متوجه شده است واز راه مخفى ايشان را برد وشبها به راه مىرفت وروزها در درهها وگودالها پنهان مىشد ، چون عمرو بن عاص يافت كه حضرت موافق تدبير كرد وبر ايشان ظفر خواهد يافت حسد بر أو غالب شد وبه أبو بكر وعمر وسركردههاى لشكر گفت كه :
هامش
( 1 ) . تفسير فرات كوفي 591 .
( 2 ) . ارشاد شيخ مفيد 1 / 162 .
( 3 ) . ارشاد شيخ مفيد 1 / 115 .
( 4 ) . تفسير فرات كوفي 591 .