عقب حضرت ندا كرد كه : اى عم ! مرا مگذار در مكة ، پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام أو را گرفت وبه فاطمه گفت كه : دختر عم خود را بردار « 1 » .
ودر كتب معتبره مذكور است كه : از جملهء وقايع سال ششم هجرت ، نامه فرستادن آن حضرت بود بسوى پادشاهان ودعوت نمودن ايشان به انقياد واسلام ؛ ودر آن سال حضرت نگين از براي خود كند ؛ ودر ماه ذيحجهء آن سال شش نفر را بسوى پادشاهان روانه كرد : حاطب بن أبي بلتعة را بسوى مقوقس ؛ ودحية بن خليفهء كلبى را بسوى قيصر پادشاه روم ؛ وعبد اللّه بن حذافة را بسوى كسرى پادشاه عجم ؛ وعمرو بن اميهء ضمرى را بسوى نجاشي ؛ وشجاع بن وهب را بسوى حارث بن أبي شمر غسانى ؛ وسليط بن عمرو عامري را بسوى هودة بن علي نخعى .
اما مقومس چون نامهء حضرت به أو رسيد نامه را گرامى داشت وبوسيد ودر جواب نوشت : مىدانم كه پيغمبرى مانده است كه مىبايد مبعوث گردد ورسول تو را گرامى داشتم ؛ وبراي حضرت چهار كنيز فرستاد كه يكى از آنها « ماريه » مادر إبراهيم بود وخواهر أو « سيرين » ، ودرازگوشى فرستاد كه آن را « عفير » مىگفتند وبعضي « يعفور » گفتهاند ، واسترى فرستاد كه آن را « دلدل » مىگفتند ؛ ومسلمان نشد . پس حضرت هديهء أو را قبول كرد وفرمود كه : أو ضنّت كرد « 2 » وپادشاهى أو بقائى نخواهد داشت ؛ وماريه را براي خود برداشت وسيرين را به حسان بن وهب داد .
واما قيصر كه أو هرقل پادشاه روم بود پس روزى صبح كرد غمگين ، علما از أو پرسيدند سبب اندوه أو را ، گفت : در خواب ديدم كه پادشاه ختنه كنندگان ظاهر گرديده است ، علماى أو گفتند كه : ما بغير از يهود أمتي گمان نداريم كه ختنه كنند وايشان در تحت حكم تو داخلند اگر خواهى بفرما تا همه را بكشند تا از انديشهء ايشان راحت يأبى ؛ در اين سخن بودند كه ناگاه رسولي از جانب حاكم بصرى رسيد ومردى از عرب را آورد وگفت :
هامش
( 1 ) . جامع الأصول 9 / 246 .
( 2 ) . ضنّت كرد : بخل نمود .