وشيخ طوسي در امالى از حذيفة بن اليمان روايت كرده است كه : چون جعفر به مدينه آمد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در زمين خيبر بود ، پس از براي حضرت هدايا آورد از جامهها وغاليه وبوهاى خوش ، پس حضرت فرمود : اين قطيفه را به كسى مىدهم كه خدا ورسول را دوست مىدارد وخدا ورسول أو را دوست مىدارند ؛ پس صحابه گردنها كشيدند براي طمع آن قطيفه ، فرمود : على كجاست ؟ عمار بن ياسر برجست وعلي عليه السّلام را طلبيد ؛ چون آمد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : يا علي ! بگير اين قطيفه را ؛ جناب أمير عليه السّلام قطيفه را گرفت وچون به مدينه داخل شد رفت بسوى بقيع كه بازار مدينه در آنجا بود وچون آن قطيفه مطرز به طلا بود آن را به زرگر داد كه تارهاى آن را از زر جدا كرد وهزار مثقال طلا از آن بيرون آورد پس حضرت طلاها را فروخت وهمه را بر فقراى مهاجران وأنصار قسمت نمود ، وچون به خانه برگشت هيچ از آن طلا با أو نبود .
در روز ديگر حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آن جناب را ديد وگروهى از صحابه كه عمار وحذيفة در ميان آنها بودند با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم همراه بودند ، فرمود : يا علي ! چون تو ديروز هزار مثقال طلا به دست آوردهاى امروز من با اين گروه صحابه چاشت خود را نزد تو مىخوريم . ودر آن روز جناب أمير عليه السّلام هيچ چيز از قليل وكثير در خانه نداشت وشرم كرد حضرت را جواب بگويد ، عرض كرد : بلى يا رسول اللّه بيائيد شما وهر كه خواهى .
پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم داخل خانهء علي عليه السّلام شد وصحابه را فرمود : داخل شويد .
حذيفة گفت : ما پنج نفر بوديم ، من بودم با عمار وسلمان وأبو ذر ومقداد ، پس آن جناب به نزد فاطمه عليها السّلام رفت كه سؤال كند آيا چيزى براي ميهمانان بهم مىرسد ، چون داخل خانه شد ديد كاسهاى از تريد در ميان خانه گذاشته است ومىجوشد وگوشت بسيار بر روى آن گذاشته وبوى مشك از آن ساطع است ، پس حضرت آن كاسه را برداشت به نزد حضرت رسول آورد وهمه از آن كاسه خورديم تا سير شديم وهيچ از آن كم نشد .
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم برخاست وبه نزد فاطمه عليها السّلام رفت وفرمود : اى فاطمه ! اين طعام را از كجا آوردى ؟
عرض كرد ( چنانكه ما شنيديم ) : اين طعام از جانب خدا آمد بدرستى كه خدا روزى
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1135
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١١٣٥