تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1076

مساهمون:

ص١٠٧٦
سعيد غفارى كه أجير عمر بود بر سر چاه جمع شدند ودلوهاى هر دو بر يكديگر پيچيد ؛ سيار گفت : دلو من ، وجهجاه گفت : دلو من ، وجهجاه دستى بر روى سيار زد كه خون از رويش روان شد ! پس سيار خزرج را ندا كرد وجهجاه قريش را ندا كرد ونزديك شد فتنه‌اى عظيم برپا شود . چون عبد اللّه بن ابىّ اين صدا را شنيد گفت : چه خبر است ؟ گفتند : چنين واقعه‌اى رو داده است ؛ آن ملعون بسيار غضبناك شد وگفت : من نمىخواستم به اين سفر بيايم اكنون ما ذليل‌ترين عرب شده‌ايم گمان نداشتم كه زنده بمانم تا چنين واقعه‌اى را بشنوم ونتوانم تدارك آن كرد ، پس رو به أصحاب خود كرد وگفت : اين ثمرهء اقبال شماست ، ايشان را در خانه‌هاى خود فرود آورديد وبه مال خود با ايشان مواسات كرديد وايشان را به جان خود نگاهدارى كرديد وسينه‌ها را براي ايشان سپر كرديد كه زنان شما بيوه وأطفال شما يتيم شدند ، اگر آنها را از مدينه بيرون كرده بوديد اكنون عيال ديگران بودند ؛ پس گفت : اگر به مدينه برگرديم عزيزتر ما ذليل‌تر ما را بدر خواهد كرد . زيد بن أرقم كه در آن وقت نزديك به بلوغ بود در ميان ايشان بود ودر آن وقت عين شدت گرما بود وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در زير درختى نشسته بود وگروهى از مهاجران وأنصار در خدمتش بودند ، پس زيد آمد وسخن ابن ابىّ را به حضرت نقل كرد ، حضرت فرمود : اى پسر ! شايد غلط شنيده باشى ؟ گفت : واللّه غلط نشنيده‌ام ، حضرت فرمود : شايد بر أو غضبناك شده باشى واين سخن را از روى غضب گوئى ؟ گفت : نه واللّه چنين نيست ، فرمود : شايد سفاهتى بر تو كرده باشد وبه اين سبب اين را گوئى ؟ گفت : نه بخدا سوگند كه چنين نيست . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شقران مولاي خود را فرمود كه : بر شتر من حداج « 1 » ببند ، وسوار شد ، چون صحابه شنيدند كه حضرت سوار شده است گفتند : اين وقت سواري حضرت نبود ، پس همه سوار شدند واز عقب حضرت روانه شدند .
هامش
( 1 ) . حداج : كجاوه .