تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1074

مساهمون:

ص١٠٧٤
بقيهء قوم به خدمت پيغمبر آمد وگفت : يا رسول اللّه ! دختر من زن كريمه‌اى است وسزاوار نيست كه أو را أسير كنند ، حضرت فرمود : برو وأو را مخيّر گردان هرچه أو اختيار كند ما به آن عمل مىكنيم ، گفت : احسان كردى ، پس به نزد دختر خود آمد وگفت : اى دختر ! قوم خود را رسوا مكن ، آن نيك اختر گفت : من اختيار خدا ورسول مىكنم ؛ پس پدر أو را دشنام داد وبرگشت وحضرت أو را آزاد كرد ونكاح كرد . جويرية گفت : چون لشكر پيغمبر بر سر ما آمدند در مريسيع شنيدم كه پدرم مىگفت : لشكرى بر سر ما آمدند كه ما طاقت مقاومت ايشان نداريم ، ومن نظر كردم آن قدر از مردم وأسب وسلاح به نظر من آمد كه وصف نمىتوانم كرد از بسيارى ، چون مسلمان شدم وحضرت مرا تزويج كرد وبرگشتيم ديدم مسلمانان آن قدر نبودند كه من ديده بودم ، دانستم كه آن رعبى بود كه خدا در دلهاى مشركان انداخته بود ؛ وگفت : پيش از آمدن حضرت به سه شب خواب ديدم كه گويا ماه از طرف مدينه حركت كرد وچون به نزديك من رسيد به دامن من فرود آمد ، من خواب را به كسى نگفتم ، وچون أسير شدم از خواب خود بسيار اميدوار بودم پس اثر خواب ظاهر شد وماه فلك نبوت در آغوش من درآمد . وچون خبر به مردم رسيد كه حضرت جويرية را نكاح كرد ، گفتند : اين قبيله رابطهء مصاهرت نسبت به آن جناب بهم رسانيدند ، آنچه از زنان قبيلهء ايشان به غنيمت گرفته بودند كه قريب به صد خانه مىشدند همه را آزاد كردند ، پس هيچ زن بر قوم خود مبارك نبود مثل أو . وشعار مسلمانان در آن جنگ « يا منصور أمت » بود « 1 » . شيخ مفيد وشيخ طبرسى وديگران از ابن عباس روايت كرده‌اند كه : چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به غزوهء بنى المصطلق رفت به نزديك وادى مخوفى فرود آمدند ، وچون آخر شب شد جبرئيل نازل شد وخبر آورد كه طايفه‌اى از كافران جن در اين وادى پنهان
هامش
( 1 ) . رجوع شود به إعلام الورى 94 وارشاد شيخ مفيد 1 / 118 ومناقب ابن شهرآشوب 1 / 252 ومغازى 1 / 404 ، كه مطالب اين روايت در اين چند مصدر تقسيم شده است .