تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 999

مساهمون:

ص٩٩٩

فصل دوم در بيان غزوهء معونه است

شيخ طبرسى وابن شهرآشوب وديگران روايت كرده‌اند كه : أبو براء عامر بن مالك كه بزرگ بنى عامر بن صعصعه بود به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد در مدينه وهديه‌اى براي حضرت آورد . حضرت ابا كرد از قبول كردن هديهء أو وفرمود : من هديهء مشرك را قبول نمىكنم ، مسلمان شو تا هديه‌ات را بپذيرم . أو مسلمان نشد اما امتناع بسيار هم نكرد وگفت : يا محمد ! اين امرى كه تو ما را به آن دعوت مىكنى نيك است ، اگر بعضي از أصحاب خود را بفرستى بسوى أهل نجد كه ايشان را دعوت نمايند به اسلام اميدوارم كه أجابت تو بكنند . آن حضرت فرمود : مىترسم كه أهل نجد ايشان را بكشند . أبو براء گفت : ايشان در أمان منند وهيچ‌كس نمىتواند به ايشان ضررى برساند . پس حضرت منذر بن عمرو را با هفتاد نفر - وبه روايتي : با چهل نفر ؛ وبه روايت ديگر : كمتر - كه همه از نيكان صحابه بودند با أو همراه كرد در ماه صفر سال چهارم هجرت ( چهار ماه بعد از جنگ أحد ) ورفتند تا سر چاه معونه ، چون فرود آمدند حزام بن ملحان نامهء حضرت را برداشت ونزد عامر بن طفيل برد ، عامر نامهء حضرت را نگرفت پس حزام به آواز بلند گفت : اى أهل بئر معونه ! من فرستادهء رسول خدايم بسوى شما وشهادت مىدهم به وحدانيت خدا ورسالت محمد سيد أنبياء ، پس ايمان آوريد به خدا