تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 998

مساهمون:

ص٩٩٨
ودر بعضي از كتب معتبره روايت كرده‌اند كه : خبيب وزيد را أسير كردند ورفقاى ايشان را كشتند وايشان را به مكة بردند وبه كفار قريش فروختند . وروايت كرده‌اند كه خبيب را نزد يكى از دختران حارث سپرده بودند ، آن زن گفت : بهتر از خبيب كسى را نديده بودم ، روزى پسر كوچك من كه تازه به راه رفتن آمده بود ديدم كه در دامن أو نشسته وكارد در دست اوست ، من بسيار ترسيدم ، خبيب گفت : مىترسى كه من أو را بكشم ، نه واللّه مكر كار ما نيست . روز ديگر داخل شدم ديدم كه خوشهء انگورى در دست اوست ومىخورد وپاى أو در زنجير بود وحركت نمىتوانست كرد ودر آن وقت انگور در مكة بهم نمىرسيد ، پرسيدم : از كجا آورده‌اى ؟ گفت : خدا به من داده است . وچون أو را از حرم بيرون بردند كه بكشند گفت : مرا بگذاريد تا دو ركعت نماز بكنم ، وچون نماز كرد دست به دعا برداشت وقريش را نفرين كرد وشعري چند خواند مشعر به رضا وخوشنودى از كشته شدن در راه خدا ، وچون أو را زنده بر دار كشيدند گفت : خداوندا ! كسى بر دور من نيست كه سلام مرا به رسول تو برساند ، خداوندا ! تو سلام مرا به أو برسان . پس أبو عقبة بن حارث أو را شهيد كرد « 1 » . وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم زبير ومقداد را فرستاد كه أو را از دار فرود آوردند ، چون به مكة رسيدند چهل نفر از مشركان بر دور دار أو خوابيده بودند وپاسبانى أو مىكردند ومست شده به خواب رفته بودند ، ايشان أو را از دار فرود آوردند وبدنش خشك نشده بود ودست بر جراحت خود گذاشته بود ، چون دستش را حركت دادند خون روان شد رنگش رنگ خون بود وبويش بوى مشك ، چون كفار قريش خبر شدند وايشان را تعاقب كردند ايشان خبيب را بر زمين گذاشتند كه با آنها جنگ كنند ، به اعجاز حضرت زمين أو را فرو برد وزبير ومقداد برگشتند « 2 » .
هامش
( 1 ) . استيعاب 2 / 440 ؛ دلائل النبوة 3 / 324 ؛ المنتظم 3 / 202 . ( 2 ) . بحار الأنوار 20 / 154 به نقل از المنتقى في مولود المصطفى . ونيز رجوع شود به سيرهء أحمد بن زيني دحلان 2 / 83 .