وضعف مورزيد در طلب كافران وكارزار با ايشان ، اگر هستيد شما كه زخم خوردهايد وخسته شدهايد پس كافران نيز زخم خوردهاند وألم يافتهاند ، وشما اميد داريد از خدا آنچه ايشان اميد ندارند از ثواب خدا ونصرت دنيا » ، پس صحابه با المها وجراحتها كه داشتند براي تعاقب مشركان از مدينه بيرون رفتند وحضرت أمير المؤمنين عليه السّلام علم را برداشت ودر پيش روى ايشان مىبرد ، چون حضرت با صحابه به « حمراء الأسد » رسيدند كه از مدينه هشت ميل دور است وقريش در « روحا » فرود آمدند ، عكرمة پسر أبو جهل وحارث بن هشام وعمرو بن عاص وخالد بن وليد گفتند : برمىگرديم وبر مدينه غارت مىبريم زيرا كه بزرگان ايشان را هلاك كرديم ودلير ايشان را كه حمزه بود كشتيم ، چرا برگرديم بلكه مىرويم وأموال ايشان را غارت مىكنيم وزنان ودختران ايشان را در بر مىكشيم ! پس در اين وقت مردى به ايشان رسيد كه از مدينه به مكة مىرفت از أو خبر پرسيدند ، گفت : محمد واصحابش را در حمراء الأسد گذاشتم كه به طلب شما مىآيند در نهايت شدت وسرعت واينك علي بن أبي طالب با مقدمهء لشكر ايشان مىرسد ، أبو سفيان گفت : اين برگشتن ما لجاجت وبغى است وهر گروهى كه بغى كنند رستگارى نمىيابند ، اكنون فتحى كردهايم واگر برگرديم مغلوب خواهيم شد . پس نعيم بن مسعود اشجعى به ايشان رسيد أبو سفيان از أو پرسيد : به كجا مىروى ؟
گفت : بسوى مدينه مىروم كه آذوقه براي أهل خود بخرم ، أبو سفيان گفت : اگر از راه حمراء الأسد بروى وبا محمد واصحابش ملاقاة كنى وايشان را خبر دهى كه حلفا وموالى ما از قبائل عرب بر سر ما جمع شدهاند وايشان را بترسانى تا برگردند من ده شتر پربار از خرما ومويز به تو مىدهم ! نعيم قبول كرد ، وچون در روز ديگر در حمراء الأسد رسيد از أصحاب حضرت پرسيد : به كجا مىرويد ؟ گفتند : به طلب قريش مىرويم ؛ گفت : برگرديد كه هم سوگندان قريش وهر كه به جنگ أحد نيامده بود با ايشان جمعيت كردهاند ودر همين ساعت طليعهء لشكر ايشان پيدا مىشود وشما تاب مقاومت ايشان نداريد .
مسلمانان در جواب گفتند : « حسبنا اللّه ونعم الوكيل » ما پروا نداريم ، پس جبرئيل
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 990
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٩٠