جانشين وخليفهء خود كردى ؟ عرض كردم : خداوندا ! بهترين ايشان را كه پسر عمّ من است بر ايشان خليفه كردم ، پس ندا رسيد : يا احمد ! كيست پسر عمّ تو ؟ عرض كردم :
خداوندا ! تو بهتر مىدانى علي بن أبي طالب را خليفهء خود كردم ، پس هفت مرتبه از ملكوت أعلى ندا رسيد كه : يا احمد ! با علي بن أبي طالب نيكو سلوك كن وحرمت أو را رعايت نما .
پس ندا فرمود : نظر كن به جانب راست عرش ، چون نظر كردم ديدم كه به ساق راست عرش نوشته است : خداوندى بجز من نيست وشريك ندارم ومحمد رسول من است وأو را قوّت بخشيدم به على ، اى احمد ! نام تو را از نام خود اشتقاق كردم ، منم خداوند محمود حميد وتوئى محمد ، ونام پسر عمّ تو را از نام خود اشتقاق كردم ، منم خداوند اعلا واوست على ، اى أبو القاسم ! برگرد هدايتكننده وهدايت يافته ، نيك آمدى ونيك رفتى خوشا حال تو وخوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد وتو را تصديق نمايد .
پس به درياى نور افتادم وموجهاى آن دريا مرا فرود آورد ، وچون به جبرئيل رسيدم نزد سدرة المنتهى جبرئيل گفت : اى خليل من ! خوش رفتى وخوش آمدى ، چه گفتى وچه شنيدى ؟ من آنچه گفتنى بود به أو گفتم وآنچه نهفتنى بود نهفتم ؛ پس گفت : آخر ندائي كه تو را نام گردانيد چه بود ؟ گفتم : اين بود كه : اى أبو القاسم ! برگرد هدايتكننده وهدايت يافته ؛ جبرئيل گفت : نپرسيدى كه چرا تو را أبو القاسم نام كرد ؟ گفتم : نه يا روح اللّه ؛ ناگاه از ملكوت أعلى ندا رسيد : اى احمد ! تو را أبو القاسم كنيت كردم براي آنكه تو رحمت مرا در قيامت ميان بندگان من قسمت خواهى كرد ، جبرئيل گفت : گوارا باد تو را كرامت پروردگار تو اى حبيب من سوگند مىخورم بآن خداوندى كه تو را به رسالت فرستاده است كه اين كرامت را كه به تو داد به احدى قبل از تو نداده است .
پس با جبرئيل برگشتم وچون به آسمان هفتم به نزد آن قصر رسيدم جبرئيل را گفتم كه : از آن دو ملك سؤال كن كه آن جوان هاشمي كه صاحب اين قصر است كيست ؟ چون سؤال كرد گفتند : علي بن أبي طالب پسر عمّ محمد است ، وهمچنين به هر يك از آن قصرها
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 733
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٣٣