ايستاده بودند ، جبرئيل را گفتم كه پرسيد : اين قصر از كيست ؟ گفتند : از جوانى است از فرزندان هاشم .
پس از آنجا بالا رفتم وپيوسته از نور به ظلمت مىرفتم واز ظلمت به نور مىرفتم تا به درخت سدرة المنتهى رسيدم ودر آنجا جبرئيل از من جدا شد ، گفتم : اى خليل من ! در چنين مكاني مرا تنها مىگذارى ؟ جبرئيل گفت : بحقّ آن خداوندى كه تو را به راستى فرستاده است اين مكان كه تو طي كردى هيچ پيغمبر مرسل وملك مقرّب به اين مكان نيامده است ومرا ياراى آن نيست كه از آن بالاتر بيايم وتو را به ربّ العزة مىسپارم ، پس از آنجا به درياهاى نور افتادم وأمواج عظمت وجلال مرا از نور به ظلمت واز ظلمت به نور مىافكند تا مرا بازداشت خداى رحمان در ملكوت خود در آن مكان كه مىخواست ، پس مرا ندا كرد : اى احمد ! بايست در خدمت من ، چون نداى حق را شنيدم بر خود بلرزيدم واز خود تهى گرديدم .
پس بار ديگر از ملكوت أعلى ندا رسيد : يا احمد ، عرض كردم : لبّيك ربّي وسعديك ، اينك بندهء توام ودر خدمت تو ايستادهام ، ندا رسيد : خداوند عزيز تو را سلام مىرساند ، عرض كردم : اوست سلام واز اوست سلام وبسوى أو برمىگردد سلام .
بار ديگر ندا رسيد : اى احمد ، عرض كردم : لبّيك وسعديك اى سيّد ومولاي من ، فرمود
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ
، پس به الهام حق تعالى گفتم
وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ
تا
غُفْرانَكَ رَبَّنا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ
« 1 » .
پس حق تعالى فرمود
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَعَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ
، پس عرض كردم
رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا
تا
فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ
« 2 » ؛ پس حق تعالى فرمود : آنچه طلب كردى به تو وامّت تو عطا كردم .
وچون از مناجاة پروردگار خود فارغ شدم نداى حق به من رسيد كه : كي را در زمين
هامش
( 1 ) . سورهء بقره : 285 .
( 2 ) . سورهء بقره : 286 .