آمد ونگاه به جانب آسمان كرد وچون ديد كه آفتاب ميل كرده است به نماز ايستاد رو به كعبه ، پس پسرى بيرون آمد ودر پهلويش ايستاد ، پس زنى بيرون آمد ودر عقب ايشان ايستاد ونماز كردند ، من به عباس گفتم : اين چه دين است كه ما هرگز نديدهايم ؟ گفت : اين محمد بن عبد اللّه است دعوى مىكند كه خدا أو را فرستاده است ومىگويد كه گنجهاى كسرى وقيصر براي أو فتح خواهد شد وآن زن خديجة زوجهء اوست وآن طفل پسر عمّ أو علي بن أبي طالب است كه به أو ايمان آورده است ، ديگر كسى به أو ايمان نياورده است ؛ عفيف آرزو مىكرد كه : چه بودى اگر من در آن روز ايمان مىآوردم « 1 » .
ودر روايت ديگر منقول است كه : خديجة به نزد ورقة بن نوفل رفت كه پسر عمّ خديجة بود ودر جاهليت دين عيسى عليه السّلام را اختيار كرده بود وكتب آسمانى را خوانده بود ومرد پيرى بود ونابينا شده بود ، خديجة گفت : مرا خبر ده كه جبرئيل كيست ؟
گفت : قدّوس قدّوس چگونه نام مىبرى جبرئيل را در شهري كه خدا را در آنجا نمىپرستند ؟
خديجة گفت : محمد بن عبد اللّه مىگويد كه جبرئيل به نزد أو آمده است .
گفت : راست مىگويد ، من وصف أو را در كتب خواندهام وجبرئيل ناموس بزرگ است كه بر موسى وعيسى عليهما السّلام نازل مىشد به رسالت ووحى ودر تورات وإنجيل خواندهام كه حق تعالى پيغمبرى مبعوث خواهد كرد كه يتيم باشد وخدا أو را پناه دهد وفقير باشد وخدا أو را بىنياز گرداند وبر روى آب راه رود وبا مردگان سخن گويد وسنگ ودرخت بر أو سلام كنند وشهادت دهند بر پيغمبرى أو ؛ پس ورقه گفت : من در سه شب خواب ديدم كه خدا پيغمبرى بسوى مكة فرستاده است كه نامش محمد است ومن در ميان مردم كسى بهتر از أو نمىبينم كه سزاوار پيغمبرى باشد .
پس خديجة به نزد عداس راهب رفت كه از علماى نصارى بود وپير شده بود وابروهايش بر چشمهايش آويخته بود وگفت : اى عداس ! مرا خبر ده از جبرئيل .
هامش
( 1 ) . إعلام الورى 38 ؛ أسد الغابة 4 / 47 ؛ استيعاب 3 / 1242 .