حضرت آستين نصرت آيين خود را در هوا حركت داد ودعا كرد ، وچون تيرها را رها كردند خدا بادي فرستاد كه تيرها را بسوى ايشان برگردانيد وهر تيرى بر صاحبش نشست وأو را مجروح كرد ويك تير به مسلمانان نرسيد « 1 » .
بيست ويكم - ابن شهرآشوب وديگران روايت كردهاند كه : روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با ميسره به قلعههاى يهود رفت كه نانى ونان خورشى از ايشان بخرد ، يكى از يهودان گفت : آنچه مىخواهى من دارم ، وبه خانه رفت وزوجهء خود را گفت كه : بر بأم قلعه بالا رو وچون محمد داخل شود آن سنگ بزرگ را بر سر أو بينداز ، چون حضرت داخل شد وزن خواست كه سنگ را بيندازد جبرئيل عليه السّلام نازل شد وبال خود را بر آن سنگ زد وآن سنگ ديوار را سوراخ كرد ومانند صاعقه آمد وبه گردن آن ملعون احاطه كرد ومانند سنگ آسيا در گردنش ماند ، پس يهودي بيهوش شد وچون بهوش آمد نشست وگريان شد ، حضرت فرمود كه : چه اراده كرده بودى كه به چنين بلايى مبتلا شدى ؟ گفت :
يا محمد ! من ارادهء فروختن چيزى به تو نداشتم وتو را براي آن به خانه آوردم كه هلاك كنم وتويى معدن كرم وسيد عرب وعجم پس عفو كن از من ، حضرت بر أو رحم كرد ودعا كرد تا سنگ از گردن أو دور شد « 2 » .
بيست ودوم - ابن شهرآشوب از جابر وابن عباس روايت كرده است كه : مردى از قريش سوگند ياد كرد كه البتة محمد را بكشد ، پس اسبش جست وأو را بر زمين زد تا گردنش شكست « 3 » .
بيست وسوم - ابن شهرآشوب وغير أو از ابن عباس روايت كردهاند كه : معمر بن يزيد به شجاعت معروف بود ودر ميان قبيلهء كنانه سر كرده ومطاع بود ، قريش در دفع آن حضرت به أو استغاثه كردند ، معمر گفت : من كفايت شرّ أو از شما مىكنم وأو را مىكشم ومن بيست هزار سوار مسلّح دارم وقبيلهء بني هاشم با من جنگ نمىتوانند كرد واگر دية
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 109 .
( 2 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 109 .
( 3 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 109 .