مشركان بدرستى كه ما كفايت كرديم از تو شرّ استهزاء كنندگان را » « 1 » ، واستهزاءكنندگان پنج نفر بودند : وليد بن مغيره ، عاص بن وائل ، اسود بن مطّلب ، اسود بن عبد يغوث وحارث بن طلاطله - بعضي شش نفر گفتهاند وحارث بن قيس را اضافه كردهاند - پس جبرئيل آمد وبا آن حضرت ايستاد .
وچون وليد گذشت جبرئيل گفت : اين وليد پسر مغيره است واز استهزاء كنندگان توست ؟ حضرت گفت : بلى ، جبرئيل اشاره بسوى أو كرد ، پس أو به مردى از خزاعة گذشت كه تيرى مىتراشيد وپا بر روى تراشهء تير گذاشت وريزهاى از آنها در پاشنهء پاى أو نشست وخونين شد وتكبرش نگذاشت كه خم شود وآن را بيرون آورد وجبرئيل به همين موضع اشاره كرده بود ، چون وليد به خانه رفت بر روى كرسي خوابيد ودختر أو در پائين كرسي خوابيد ، پس خون از پاشنهاش روان شد وآن قدر آمد كه به فراش دخترش رسيد ودخترش بيدار شد ، پس دختر به كنيز خود گفت : چرا دهان مشگ را نبستهاى ؟ وليد گفت : اين خون پدر توست آب مشك نيست ، فرزندان مرا وفرزندان برادر مرا جمع كن كه مىدانم كه خواهم مرد تا وصيت كنم ؛ چون ايشان را جمع كرد به عبد اللّه بن أبي ربيعه گفت :
عمارة بن وليد در زمين حبشه است از محمد نامهاى بگير وبراي نجاشي بفرست كه أو را برگرداند به مكة ، پس به فرزند كوچك خود كه هاشم نام داشت گفت : اى فرزند ! تو را پنج وصيت مىكنم بايد كه آنها را حفظ كنى : وصيت مىكنم تو را به كشتن « أبو رهم دوسي » هرچند سه دية بدهند به تو زيرا كه زن مرا كه دختر أو بود از من به زور گرفت واگر أو را با من مىگذاشت از أو فرزندى مانند تو بهم مىرسيد ، وخونى كه از قبيلهء خزاعة طلب دارم فراموش مكنيد ، وخونى كه از بنى خزيمة بن عامر طلب دارم تدارك كن ، وديهاى چند كه از قبيلهء ثقيف طلب دارم بگير ، وأسقف نجران از من دويست دينار طلب دارد پس ده ، اينها را گفت وبه جهنم واصل شد .
وچون عاص بن وائل گذشت جبرئيل اشاره بسوى پاى أو كرد ، پس چوبى به كف
هامش
( 1 ) . ترجمهء آيههاى 94 و 95 سورهء حجر .