الأشرف را كشتند از زانو شكست وحضرت دست مبارك را بر آن موضع كشيد ومانند پاى ديگر شد « 1 » .
هشتاد ودوم - از عروة بن الزبير روايت كرده است كه : زنى بود از أهل مكة كه زهره نام داشت وأو مسلمان شد وبعد از اسلام نابينا شد ، كفار مكة گفتند : لات وعزّى أو را كور كردند ، حضرت دست بر ديدهء أو كشيد وأو بينا شد ، كافران گفتند : اگر اسلام خوب مىبود زهره پيشتر از ما مسلمان نمىشد ، پس حق تعالى اين آية را فرستاد
وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا لَوْ كانَ خَيْراً ما سَبَقُونا إِلَيْهِ
« 2 » . « 3 »
هشتاد وسوم - روايت كرده است كه : چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عبد اللّه بن عتيك را فرستاد كه أبو رافع يهودي را در قلعهء أو بقتل رساند ، در هنگام مراجعت پايش شكست ، چون به نزد حضرت آمد فرمود كه : پا را دراز كن ، پس دست مبارك بر آن كشيد ودر همان ساعت شفا يافت « 4 » .
هشتاد وچهارم - ابن شهرآشوب وغير أو روايت كردهاند كه : روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در باديهاى در زير درختى قيلوله فرمود وچون بيدار شد آب طلبيد ووضو ساخت در زير درخت خارى وآب مضمضهء خود را در زير آن درخت ريخت ، چون روز ديگر صبح شد ديدند كه آن درخت بزرگ شده وميوهء بزرگى بهم رسانيده است به رنگ مورد وبه بوى عنبر وبه طعم عسل وهر گرسنه كه از آن ميوه مىخورد سير مىشد وهر تشنه كه مىخورد سيراب مىشد وهر بيمار كه مىخورد شفا مىيافت وهر حيوان كه از برگ آن درخت مىخورد شيرش فراوان مىشد ، ومردم باديه از أطراف مىآمدند وبرگ آن را براي شفا مىبردند ، وآن درخت به جاى طعام وآب آن قبيله بود ، وپيوسته از بركت آن درخت زيادتى در مال وأسباب وفرزندان خود مىيافتند تا آنكه روزى ديدند
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 157 .
( 2 ) . سورهء احقاف : 11 .
( 3 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 157 .
( 4 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 158 ؛ أسد الغابة 3 / 308 .