ميوههاى آن درخت ريخته وبرگش زرد وكوچك شده است ، بعد از چند روز خبر به ايشان رسيد كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به دار بقا رحلت نمود ، پس بعد از آن ميوه مىداد كوچكتر وكمشهدتر وكم بوتر از آنچه پيشتر مىداد ، وسى سال بر اين حال بود ، بعد از سى سال روزى ديدند كه طراوتش كم شده وميوههايش ريخته وحسنش نمانده ، پس خبر رسيد كه أمير المؤمنين عليه السّلام در آن روز شهيد شده بود ؛ بعد از آن ميوه نداد امّا مردم از برگش شفا وبركت مىجستند ، ومدتي بر اين حال ماند تا آنكه روزى ديدند كه درخت خشك شده واز زيرش خون تازه مىجوشد واز برگهايش آب خونى مانند آب گوشت مىريزد ، بعد از چند روز خبر به ايشان رسيد كه در آن روز حضرت امام حسين عليه السّلام شهيد شده بود « 1 » .
هشتاد وپنجم - شيخ طوسي وابن شهرآشوب روايت كردهاند از زيد بن أرقم كه :
روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم صبح كرد گرسنه وآمد به خانهء فاطمه عليها السّلام پس حسن وحسين عليها السّلام را ديد كه از گرسنگى گريه مىكردند پس حضرت آب دهان مبارك خود را در دهان ايشان انداخت تا سير شدند وبه خواب رفتند ، وبا حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام به خانهء أبو الهيثم رفت وگفت : مرحبا به رسول اللّه نمىخواستم كه تو وأصحاب تو به نزد من بياييد وچيزى نداشته باشم كه به نزد شما بياورم وپيش از اين چيزى داشتم كه به همسايگان خود قسمت نمودم ، حضرت فرمود كه : جبرئيل هميشه مرا وصيت مىكرد در حقّ همسايگان تا آنكه گمان كردم ميراثي از براي ايشان مقرر خواهد كرد ؛ پس حضرت درخت خرمايى در كنار خانهء أو ديد فرمود كه : اى أبو الهيثم ! رخصت مىدهى كه نزديك آن درخت برويم ؟ گفت : يا رسول اللّه ! اين درخت نر است وهرگز بار نياورده است اگر خواهيد برويد به نزديك آن ، حضرت به پاى درخت رفت وفرمود : يا علي ! قدح آبى بياور ، چون آورد آب را در دهان گردانيد وبر آن درخت پاشيد ودر همان ساعت به قدرت الهى آن درخت پر شد از خوشههاى بسر ورطب ، پس فرمود كه : أول به
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 163 .