تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
حضرت از دست ديگرى رطب بگيرد ، ومن هر روز از براي آن حضرت قدرى بر مىچيدم وگاهى كنيز من بر مىچيد ، روزى چنان اتفاق افتاد هر دو فراموش كرديم واز براي آن حضرت بر نداشتيم وأو در خواب بود وكودكان آمدند وآنچه از درختان افتاده بود برچيدند ورفتند ، ومن از خجلت وشرم آن حضرت خوابيدم وآستين خود را بر رو كشيدم ، چون آن حضرت بيدار شد وبسوى بستان خراميد ورطبى در زير درختان نديد برگرديد وجاريهء من از آن حضرت معذرت طلبيد كه : ما امروز فراموش كرديم كه بهرهء شما را برداريم ، ديدم باز به جانب نخلستان خراميد وبه يكى از آن درختان خطاب فرمود كه : اى درخت ! من گرسنه‌ام ، ديدم آن درخت نيك بخت سر بر پاى مباركش سود وشاخهاى خود را نزد آن حضرت گشود تا آن قدر كه مىخواست ميل فرمود پس از شرف وعزت سر بر آسمان رفعت كشيد وآن حضرت بازگرديد . فاطمه گفت : من از مشاهدهء آن حال متعجب گرديدم ، وچون أبو طالب در خانه را زد بر خلاف عادت دويدم ودر را گشودم وآنچه ديده بودم به خدمتش تقرير نمودم ، أبو طالب گفت : از مشاهدهء اين غرايب از آن مظهر عجايب تعجب مكن كه أو پيغمبر خواهد شد واز تو بعد از سنّ نااميدى فرزندى بهم خواهد رسيد كه شبيه به أو ووزير ووصىّ أو باشد . پس زيادة از بيست سال از آن حال كه گذشت حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام متولد شد « 1 » . سوم - به سندهاى معتبر از عمار بن ياسر وغير أو منقول است كه گفت : با حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در بعضي از سفرها همراه بوديم ، در صحرائى فرود آمديم كه درخت در آن صحرا كم بود ، وچون ارادهء قضاى حاجت نمود نظر كرد ودو درخت از دور ديد گفت : اى عمار ! برو به نزد آن دو درخت وبگو : رسول خدا شما را امر مىكند كه به يكديگر متصل شويد تا در عقب شما قضاى حاجت خود نمايد ؛ چون عمار رسالت آن حضرت را به درختان رسانيد به جانب يكديگر سعى كردند ومتّصل شدند مانند يك درخت ، وچون از حاجت خود فارغ شد فرمود : هر يك به جاى خود برگرديد ، پس بزودى به جاهاى خود
هامش
( 1 ) . خرايج 1 / 138 ودر آن بجاى بيست سال ، سى سال ذكر شده است .