تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
حضرت فرمود : خبر مىدهم تو را به آنچه خورده وذخيرة كرده‌اى وبه آنچه در اثناى خوردن كرده‌اى تا باعث فضيحت ورسوائى تو گردد به سبب لجاجتى كه با رسول خدا در طلبيدن معجزه مىنمائى ، واگر ايمان بياورى آن رسوائى تو را ضرر نرساند واگر ايمان نياورى رسوائى دنيا وخوارى وعذاب ابدى آخرت بيابى وهرگز از عذاب نجات نخواهى داشت ؛ اى أبو جهل ! در خانه نشستى كه بخورى از مرغى كه براي تو بريان كرده بودند ، وچون لقمه‌اى برداشتى أبو البختري برادر تو به در خانه آمد ورخصت طلبيد كه داخل شود ، تو ترسيدى كه مبادا در آن مرغ شريك تو شود وبخل كردى وآن را در زير دامن خود پنهان كردى وأو را رخصت دادى . أبو جهل گفت : دروغ گفتى ، اينها هيچ نبود ومن امروز مرغ نخوردم وچيزى از آن را ذخيرة نكردم ، اكنون خبر خود را تمام كن ، ديگر چه كردم ؟ حضرت فرمود : سيصد اشرفى از خود داشتى وده هزار درهم امانت مردم نزد تو بود ، از يكى صد اشرفى واز ديگرى دويست واز ديگرى پانصد واز ديگرى هفتصد واز ديگرى هزار ، ومال هر يك در كيسه‌اى بود وتو عزم كرده بودى كه خيانت نمائى در أموال ايشان وپس ندهى ، وچون برادرت بيرون رفت سينهء مرغ را خوردى وباقيش را ذخيرة كردى وأموال مردم را دفن كردى كه پس ندهى به ايشان ، وتدبير خدا در اين باب خلاف تدبير توست . أبو جهل ملعون گفت : اين را نيز دروغ گفتى ومن چيزى را دفن نكرده‌ام وآن ده هزار اشرفى امانت مردم را دزد برد . حضرت فرمود : من اين را از خود نمىگويم كه مرا به دروغ نسبت مىدهى بلكه جبرئيل حاضر است واز جانب حق تعالى چنين خبر مىدهد ؛ پس فرمود : اى جبرئيل ! بياور باقيماندهء آن مرغ را كه از آن خورده است ، ناگاه مرغ نزد آن حضرت حاضر شد ، فرمود : اى أبو جهل ! مىشناسى اين مرغ را ؟ گفت : نمىشناسم ومن از اين نخورده‌ام ، ومرغ نيمخورده در عالم بسيار است . فرمود : اى مرغ ! أبو جهل به من نسبت مىدهد كه بر جبرئيل دروغ مىبندم وبه جبرئيل