تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
نثار كند هر چه از زينت و زيورهائى كه با خود برداشته ، پس آن درخت نثار كرد آنچه را كه در آن بود ، و فرشتگان و حور العين برچيدند ، و آنها را براى همديگر بهديّه مىبرند تا روز قيامت ، و به آن فخر مىكنند . اى محمّد ! و خدا به من امر فرمود تا تو را امر كنم كه تزويج كنى على را در زمين با فاطمه ، و بشارت دهى آن دو را به دو پسر پاك و پاكيزهء طيّب طاهر فاضل خيّر در دنيا و آخرت . اى ابو الحسن ! بذات خدا قسم اين فرشتگان از نزد من بالا نرفتند تا آن وقتى كه تو در را كوبيدى ، و من فرمان پروردگار خود را در حق تو جارى مىكنم ، برخيز پيش از من برو بسوى مسجد ، من هم بيرون مىآيم تا در آنجا تزويج كنم در مقابل چشمان مردمان ، و تذكّر دهنده‌ام فضل و برترى تو را به آنچه كه چشم تو به آن روشن شود ، و يارى مىكنم دوستان تو را در دنيا و آخرت . على گفت : پس بيرون رفتم از نزد رسول خدا ، و از شدّت سرور و شادى گويا عقل از سرم رفته بود ، ابو بكر و عمر مرا استقبال كردند و گفتند : چه پيشامد شد اى ابو الحسن ؟ گفتم : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دخترش فاطمه را با من تزويج كرد ، و مرا خبر داد كه خداى عزّ و جل در آسمان او را با من تزويج كرده ، و اينك رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بيرون آمد و در عقب من مىآيد تا آن را كه گفتم اظهار كند در حضور مردمان . پس آن دو نفر خوشحال و بشدّت شاد شدند براى آن ، و با من به مسجد برگشتند ، بذات خدا سوگند كه هنوز وسط مسجد نرسيده بوديم كه پيغمبر به ما ملحق شد در حالى كه نور روى او مىدرخشيد و مسرور و شادان بود . و فرمود : بلال پسر حمامه كجاست ؟ بلال بسرعت جواب داد كه : بلى بلى اى رسول خدا ! پس آن حضرت به او فرمود : مهاجر و انصار را جمع كن . راوى گفت : بلال به امر رسول خدا رفت ، و آن حضرت نزديك منبر نشست تا مردمان جمع شدند ، پس بر پلهء اول منبر بالا رفت ، و خدا را حمد و ثنا گفت و فرمود :
جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 227 | سيد حسن مير جهانى طباطبائى