تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
كردند . على عليه السّلام گفت : رسول خدا بجانب من روى كرد و فرمود : اى ابو الحسن ! برو زره خود را به فروش و پولش را بياور براى من تا مهيّا كنم براى تو و براى دخترم آنچه را كه بصلاح شما است . على گفت : زره خود را گرفتم و به بازار رفتم ، و آن را فروختم به چهارصد درهم سياه هجرى ، عثمان بن عفّان آن را از من خريد ، و درهم‌ها را كه بهاى آن بود داد و زره را از من گرفت و گفت : اى ابو الحسن ! آيا سزاوارتر نيستم از تو به اين زره و تو سزاوارتر نيستى از من به درهم‌ها ؟ گفتم : چرا . گفت : اكنون اين زره را بگير هديّه باشد از من بسوى تو . پس زره را گرفتم و با درهم‌ها خدمت رسول خدا رفتم و زره و درهم‌ها را مقابل او گذاردم ، و او را خبر دادم به آن كارى كه عثمان كرد ، پس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله در حق او دعاى خير كرد ، پس رسول خدا يك قبضه از آن درهم‌ها را گرفت ، و ابو بكر را پيش خود خواند و به او داد و فرمود : اى ابا بكر ! به اين درهم‌ها آنچه كه صلاحيّت دارد كه در خانهء دخترم باشد براى او بخر ، و سلمان و بلال بن حمامه را بهمراه او روانه كرد تا در حمل آنچه كه مىخرد او را اعانت كنند . ابو بكر گفت : درهم‌هائى كه آن حضرت به من داد شصت و سه درهم بود . و گفت : من به بازار رفتم و فراشى از كتان مصرى كه از پشم پر شده بود با قطعه‌اى از پوست دباغى شده و متكائى از پوست كه از ليف درخت خرما پر شده بود و يك عباى خيبرى و يك مشك براى آب كه با خود گفتم : اين مشك خادم خانه است ، و چند كوزه و چند ظرف خزف و يك مطهره آب كه بمنزله ابريق است و پرده‌اى نازك از پشم خريدم ، و بعضى از آنها را خود برداشتم ، و بعضى از آنها را سلمان ، و بعضى را بلال برداشتند ، و آنها را آورديم در پيش روى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گذارديم ، چون حضرت آنها را ديد گريه كرد و اشك‌هايش بر محاسنش جارى شد ، و سر خود را به طرف آسمان بلند كرد و گفت : خدايا ! بركت ده بر