تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
فاطمه را با پسر عمّم على ، و محققا شما دانسته‌ايد منزلت و مقام او را نزد من ، و الآن فاطمه را بسوى او مىفرستم ، اين شما و اين دختر شما . پس زن‌ها برخواستند و از زينت‌هائى كه داشتند بر او آويختند ، و به بوها و يا جامه‌هاى خوب آراستند . آنگاه پيغمبر داخل شد ، چون زن‌ها پيغمبر را ديدند پرده‌اى ميان خود و پيغمبر زدند ، اسماء بنت عميس در پس پرده نرفت ، پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : تو هم برو پس پرده ، گفت : من دخترت را محافظت مىكنم ؛ زيرا كه دختر جوان ناچار است از اينكه زنى نزديك او باشد كه اگر حاجتى براى او روى داد يا چيزى خواست به او بدهد . حضرت فرمود : من هم از خداى خود مىخواهم كه تو را از پيش‌رو و پشت سرت و از طرف راستت و از طرف چپت از شيطان رجيم حفظ كند . پس آن حضرت فاطمه را صدا زد ، فاطمه پيش آمد ، چون ديد على عليه السّلام پهلوى پيغمبر نشسته ، گرفته شد - يعنى ناراحت شد - و گريه كرد ، پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله ترسيد كه مبادا گريهء او براى اين باشد كه على مالى ندارد ، به او فرمود : چرا گريه مىكنى ؟ من در پيش نفس خود در حق تو كوتاهى نكردم ، بذات خدا قسم تو را به بهترين كسان خود رسانيدم ، و قسم ياد مىكنم به حق آن خدائى كه جان من در دست قدرت او است كه تو را تزويج كردم با آقائى در دنيا و كسى كه در آخرت هرآينه از شايستگان است . پس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله نزديك اسماء آمد و فرمود : اى اسماء ، طشت را پر از آب كن و بياور آن را ، پر از آب كرد و آورد ، آن حضرت قدرى از آن در دهان كرد و ريخت در آن طشت و روى خود را در آن شست با دو پاهايش ، پس فاطمه را صدا زد و كفى از آب بر سر او ريخت ، و كفى هم در ميان دو پستان او ريخت ، و پاشيد بر پوست بدن خود و پوست بدن او ، و او را دربرگرفت و گفت : خدايا ! اين دختر از من است و من هم از اويم ، خدايا ! همچنانكه پليدىها را از من برده‌اى و طاهر گردانيده‌اى مرا ، از او هم پليدىها را ببر و او