تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١

أمّتي « 1 » الطعام عند النكاح ، فأت المغنم فخذ شاة و أربعة أمداد أو خمسة ، فاجعل لي قصعة لعلي ، أجمع عليها المهاجرين و الأنصار ، فإذا فرغت منها فأدني بها ، فانطلق ففعل ما أمر به ، ثم أتاه بقصعة فوضعها بين يديه ، فطعن رسول اللّه في رأسها ، ثم قال : أدخل عليّ الناس زفّة زفّة ، و لا تغادر زفّة إلى غيرها ، يعني إذا فرغت زفّة لم تعد ثانية ، فجعل الناس يزفّون كل ما فرغت زفّة وردت أخرى حتّى إذا فرغ الناس ، عمد النبي صلّى اللّه عليه و آله إلى ما فضل منها ، فتفّل فيه و بارك . يعنى : پس بلال را خواند و فرمود : اى بلال ! من تزويج كردم دختر خود را با پسر عمّم ، و دوست دارم كه از سنّت امّت من باشد طعام دادن زمان ازدواج ، برو به جايگاه گوسفندان و بگير گوسفندى را با چهار مد يا پنج مد ، و آن را در كاسه‌اى قرار ده ، شايد جمع كنم بر آن مهاجرين و انصار را ، و چون فارغ شدى آن را نزديك بياور . پس بلال رفت و آنچه را كه حضرت امر فرموده بود بجا آورد ، و آن را با كاسه‌اى آورد و در مقابل آن حضرت گذارد ، و رسول خدا بر سر آن رفت و فرمود : دسته‌دسته مردمان را بر من وارد كن ، و هيچ دسته‌اى را باقى مگذار ، يعنى يك دسته كه فارغ شدند دو مرتبه آنها را برنگردان . پس مردمان دسته‌دسته وارد مىشدند هر دسته‌اى كه فارغ مىشد دستهء ديگر مىآمد ، تا اينكه مردمان فارغ شدند . حضرت رو آورد بسوى آنچه كه از آنها زياد آمده بود بر آنها دميد به نحوى كه كمى از آب دهان در آن ريخته شد و بركت يافت . و قال : يا بلال ، احملها إلى أمّهاتك و قل لهن : كلن و أطعمن من عشيكن . ثم إن النبي صلّى اللّه عليه و آله قام حتّى دخل على النساء ، فقال : إنّي قد زوّجت ابنتي فاطمة من ابن عمّي علي ، و قد علمتن منزلتها عندي ، و إنّي أدفعها إليه الآن ، فدونكن ابنتكن . فقامت النساء فعلقتها من طيبهن و حليّهن . ثم إن النبي دخل فلمّا رأته النساء ضربن بينهن و بين النبي سترة ، و تخلّفت أسماء بنت

هامش
( 1 ) در مناقب : من سنّتى .