تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 992

مساهمون:

ص٩٩٢
فرزندان او بكند . چون به نزديك او رسيد ، دست در گردن او در آورد و دستهاى او را بوسيد و دست او را گرفت و در جاى خود نشانيد و به ادب در خدمت او نشست و با او سخن مىگفت ، و از روى تعظيم او را به كنيت خطاب مىنمود ، و جان خود و پدر و مادر خود را فداى او مىكرد ؛ من از مشاهدهء اين احوال تعجّب مىكردم ، ناگاه دربانان گفتند : موفّق كه خليفهء آن زمان بود مىآيد ، و قاعده چنان بود كه چون خليفه به نزد پدرم مىآمد پيشتر حاجبان و يساولان و خدمتكاران مخصوص او مىآمدند ، و از نزديك پدرم تا در درگاه خليفه در صف مىايستادند تا آنكه خليفه مىآمد و بيرون مىرفت ، و با وجود استماع آمدن خليفه باز پدرم رو به او داشت و به او سخن مىگفت ، تا آنكه غلامان مخصوص او پيدا شدند ، پس گفت : فداى تو شوم اكنون اگر خواهى برخيز ، و غلامان خود را امر كرد كه : او را از پشت صف مردم ببريد كه نظر يساولان بر آن حضرت نيفتد ؛ باز پدرم برخاست ، او را تعظيم كرد و ميان پيشانيش را بوسيد ، او را روانه كرد و به استقبال خليفه رفت ، من از حاجبان و غلامان پدر خود پرسيدم : اين مرد كه بود كه پدرم اين قدر مبالغه در اعزاز و اكرام او نمود ؟ گفتند : او مردى است از اكابر عرب حسن بن على نام دارد ، و معروف است به ابن الرّضا . پس تعجّب من زياده گرديد ، در تمام آن روز در فكر و تحيّر بودم ، چون شب پدرم به عادتى كه داشت بعد از نماز شام و خفتن نشست و مشغول ديدن كاغذها و عرايض مردم شد كه در روز به خليفه عرض نمايد ، من نزد او نشستم پرسيد كه : حاجتى دارى ؟ گفتم : بلى اگر رخصت فرمائى سؤال كنم . چون رخصت داد گفتم : اى پدر كه بود آن مردى كه امروز بامداد در تعظيم و اكرام او مبالغه را از حد گذرانيدى و جان خود و پدر و مادر خود را فداى او مىكردى ؟ گفت : اى فرزند اين امام رافضيان است . پس ساعتى ساكت شد و گفت : اى فرزند اگر خلافت از بنى عبّاس به در رود ، كسى از بنى هاشم به غير آن مرد مستحق آن نيست ، زيرا كه او سزاوار خلافت است به سبب اتّصاف به زهد و عبادت و فضل و علم و كمال و عفّت نفس و شرافت نسب و علوّ حسب و
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 992 | العلامة المجلسي