فصل دوّم در بيان تاريخ شهادت آن حضرت است
ابن بابويه و ديگران روايت كردهاند از مردى از اهل قم كه گفت : روزى حاضر شدم در مجلس احمد بن عبيد اللَّه بن خاقان كه از جانب خلفا والى اوقاف و صدقات بود در قم ، و نهايت عداوت نسبت به اهل بيت داشت ، پس در مجلس او مذكور شد احوال سادات علوى كه در سرّ من رأى مىبودند و مذهبهاى ايشان و صلاح و فساد ايشان و قرب و منزلت ايشان نزد خليفهء هر زمان .
احمد بن عبيد اللَّه گفت كه : من در سرّ من رأى نديدم از سادات علوى كسى مانند حسن بن على عسكرى عليه السّلام در علم و زهد و ورع و زهادت و وقار و مهابت و عفّت و حيا و شرف و قدر و منزلت نزد خلفا ، و امرا و سادات و ساير بنى هاشم او را مقدّم مىداشتند بر پيران خود ، و صغير و كبير ايشان تعظيم او مىنمودند ، و همچنين وزرا و امرا و ساير اهل عسكر و اصناف خلق در اعزاز و اكرام او دقيقهاى فرو نمىگذاشتند .
من روزى در بالاى سر پدر خود ايستاده بودم در روز ديوان او ، ناگاه دربانان و خدمتكاران دويدند و گفتند : ابن الرّضا در خانه ايستاده است ، پدرم به صداى بلند گفت :
رخصت دهيد و او را به مجلس درآوريد ، ناگاه ديدم مردى داخل شد گندمگون و گشاده چشم و خوش قامت و نيكو روى و خوش بدن ، در اوّل سن جوانى ، و من در او مهابتى و جلالتى عظيم مشاهده كردم . چون نظر پدرم بر او افتاد ، از جاى جست و به استقبال او شتافت ، و هرگز نديدم كه چنين كارى نسبت به احدى از بنى هاشم يا امراى خليفه يا