تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 887

مساهمون:

ص٨٨٧

فصل چهارم در بيان بعضى از ستمها كه در زمان آن حضرت بر اقارب و شيعيان آن حضرت واقع شد

ابن بابويه روايت كرده است كه چون منصور در بغداد عمارتى بنا مىكرد ، اولاد حضرت على عليه السّلام را تفحّص مىكرد ، و هر كه را مىيافت در ميان ستونهاى آجر مىگذاشت تا به اين زجر شهيد مىشدند ، روزى كودك خوش روى خوش موئى از فرزندان حضرت امام حسن عليه السّلام را آوردند و به بنّا دادند كه آن امام‌زادهء مظلوم را در ميان ستون گذارد ، مردى را بر او موكّل گردانيدند كه در حضور او اين را واقع سازد . چون نظر بنّا بر جمال بىمثال آن خورشيد اوج رفعت و جلال افتاد ، بر او ترحّم نمود ، و تاب نياورد كه آن نونهال چمن آمال و امانى را از برگ و بار زندگانى عارى گرداند ، پس آن جوان را در ميان ستون گذاشت و فرجه‌اى براى نفس كشيدن او قرار داد و گفت : اى نور ديدهء غمگين مباش كه به زودى نزد تو مىآيم و تو را از اين مهلكه نجات مىدهم . چون شب در آمد ، و مردم در جاهاى خود آرام گرفتند ، آن بنّا به نزد آن ستون آمد و آن جوان عربى را بيرون آورد و گفت : اى جوان من بر تو رحم كردم ، تو نيز بر من رحم كن و در خون من و ساير عمله‌اى كه با من كار مىكردند شريك مشو ، و خود را از نظر خلق پنهان ساز و هيأت خود را تغيير ده كه كسى تو را نشناسد ، و من در اين شب تار نزد تو آمدم و تو را نجات دادم ، و خود را در خوف و بيم افكندم براى آنكه جدّ تو در روز قيامت با من خصمى نكند ، پس به آن آلتى كه گچ‌كاران را مىباشد گيسوهاى آن سيّد عربى را بريد و