گفت : از اين ديار بيرون رو و بسوى مادر خود بر مگرد كه مبادا من رسوا شوم . امامزادهء مظلوم گفت : چون مصلحت نمىدانى كه من به نزد مادر خود بروم و بر من منّت نهادى و مرا از مردن نجات دادى ، بر مادر من نيز منّت گذار و او را خبر ده كه حيات من باقى است ، شايد جزع و زارى و ناله و بىقرارى او بر من تسكين يابد ، و اين گيسوهاى مرا به نشانه براى او ببر كه سخن تو را باور كند . پس در آن شب آن امام زاده گريخت و كسى ندانست كه كجا رفت ، بنّا گفت كه : بعد از آن من رفتم و خانهء مادر او را جستم ، چون نزديك آن غم خانه شدم ، صداى گريه و نوحهء آن سيّده را شنيدم ، پس خبر حيات پسرش را به او رسانيدم ، و او را شاد گردانيدم و برگشتم « 1 » .
هامش
( 1 ) عيون أخبار الرضا 1 / 102 .