استدعا دارم كه مرا رخصت مراجعت دهى ، هشام گفت : رخصت دادم در همين روز روانه شو ، پس پدرم دست در گردن او در آورد و او را وداع كرد ، من نيز او را وداع كردم و بيرون آمديم . چون به ميدان بيرون خانهء او رسيديم ، در منتهاى ميدان جماعت كثيرى ديديم كه نشستهاند ، پدرم پرسيد كه : ايشان كيستند ؟ حاجب هشام گفت : قسّيسان و رهبانان نصارىاند ، و در اين كوه عالمى دارند كه داناترين علماى ايشان است ، و هر سال يك مرتبه به نزد او مىآيند و مسائل خود را از او سؤال مىكنند ، و امروز براى آن جمع شدهاند .
پدرم به نزد ايشان رفت و من نيز با او رفتم ، پدرم سر خود را به جامهاى پوشيد كه او را نشناسند و با آن گروه نصارا به آن كوه بالا رفت ، و چون نصارا نشستند پدرم نيز در ميان ايشان نشست ، و آن ترسايان مسندها براى عالم خود انداختند ، و او را بيرون آوردند و بر روى مسند نشاندند ، و او بسيار معمّر بود و از حواريان حضرت عيسى عليه السّلام بعضى را دريافته بود ، و از پيرى ابروهاى او بر روى ديدهاش افتاده بود ، پس ابروهاى خود را به حرير زردى بر سر بست ، و ديدههاى خود را مانند ديدههاى افعى به حركت در آورد و بسوى حاضران نظر كرد . چون خبر به هشام رسيد كه حضرت به دير نصارا رفت ، از مخصوصان خود كسى را فرستاد كه آنچه ميان ايشان و آن جناب مىگذرد او را خبر دهد .
چون نظر آن عالم بر پدرم افتاد گفت : تو از مائى يا از امّت مرحومه ؟ حضرت فرمود :
بلكه از امّت مرحومهام ، پرسيد كه : از علماى ايشانى يا از جهّال ايشان ؟ فرمود : از جهّال ايشان نيستم ، پس بسيار مضطرب شد و گفت : من از تو سؤال كنم يا تو از من سؤال مىكنى ؟ پدرم گفت : تو سؤال كن ، نصرانى گفت : اى گروه نصارا غريب است كه مردى از امّت محمّد مىگويد كه تو از من سؤال كن ، سزاوار آن است كه مسألهاى چند از او بپرسم .
پس گفت : اى بندهء خدا خبر ده مرا از ساعتى كه نه از شب است و نه از روز ، پدرم گفت :
ما بين صبح است تا طلوع آفتاب ، پس گفت : از كدام ساعتهاست ؟ گفت : از ساعات بهشت است ، و در اين ساعت بيماران ما به هوش مىآيند ، و دردها ساكن مىشود ، و كسى را كه شب خواب نبرد در اين ساعت به خواب مىرود ، و حق تعالى اين ساعت را در دنيا موجب رغبت رغبت كنندگان بسوى آخرت گردانيده ، و از براى عمل كنندگان براى آخرت دليل
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 855
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٥٥