فصل هيجدهم در بيان گريه و نوحهء جنّيان است بر آن حضرت
در بعضى از كتب معتبره روايت كرده است از هند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون از مكّه به مدينه هجرت مىنمود ، با اصحاب خود به خانهء ام معبد خالهء من فرود آمد و از او شير طلبيد ، ام معبد گفت : گوسفندان ما را به صحرا بردهاند و گوسفندان لاغرى را از ناتوانى در خيمه گذاشتهاند و شير ندارد ، حضرت فرمود : رخصت بده تا من او را بدوشم . چون رخصت داد ، حضرت دست مبارك خود را بر پستان آن گوسفند گذاشت ، به اعجاز آن حضرت شير از پستان او فرو ريخت ، آن حضرت دوشيد تا ظرفهاى ام معبد را همه پر كرد و خود و اصحاب خود بياشاميدند تا سيراب شدند .
چون روز بسيار گرمى بود ، حضرت در خيمهء او قيلوله فرمود ، چون بيدار شد ، آبى طلبيد و در زير درخت خارى كه در نزديك خيمهء او بود دست شست و مضمضه كرد و آب دهان مبارك خود را در زير آن درخت ريخت ، چون از وضو فارغ شد فرمود : از اين درخت امر غريب چند ظاهر خواهد شد پس برخاست و دو ركعت نماز ادا كرد ، ام معبد گفت : من از آن اعمال تعجّب بسيار كردم ، و اهل قبيلهء من نيز متعجّب گرديدند ، زيرا كه تا آن وقت وضو و نماز نديده بوديم .
چون روز ديگر شد ، ديديم كه آن درخت خار بسيار بلند شده بود و درخت عظيمى گرديده بود و خارهاى آن فرو ريخته بود و شاخ بسيارى به هم رسانيده بود ، پس بعد از آن ميوهء بسيار بزرگى از آن به هم رسيد مانند دمبلان بسيار بزرگى ، و به رنگ ورس و به بوى