تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 776

مساهمون:

ص٧٧٦

كه نيّت او حق باشد و در راه خدا جهاد نمايد ، و با شايستگان موافقت كند و با مجرمان و كافران مخالفت نمايد ، اگر زنده بمانم ندامت نخواهم كشيد و اگر كشته شوم محل ملامت نخواهم بود « 1 » . ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه روزى ام سلمه برخاست و گفت : مىبايد فرزند من حسين شهيد شده باشد ، زيرا از روزى كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رحلت كرده بود صداى جنّيان را نمىشنيدم ، و ديشب صداى زن جنّيّه را شنيدم كه مىگريست و مرثيه براى حسين مىخواند « 2 » . شيخ مفيد و شيخ طوسى روايت كرده‌اند از مرد پيرى از قبيلهء بنى تميم كه گفت : از پدرم شنيدم كه ما خبر نداشتيم از مقاتلهء حضرت امام حسين عليه السّلام با دشمنان و شهادت آن حضرت ، چون شب بعد از عاشورا شد من در زاويه‌اى نشسته بودم با مردى از قبيلهء خود ، صداى هاتفى را شنيدم كه مىگفت : به خدا سوگند كه من نيامدم بسوى شما مگر بعد از آنكه ديدم حسين را در كربلا كشته و در خون خود غلطيده ، و بر دور آن جوانان ديدم كه خون از گردنهاى ايشان مىريخت ، و هر يك چراغهاى راه هدايت بودند ، و شتران خود را دوانيدم كه شايد دريابم ايشان را پيش از آنكه حور العين در بر كشند ، پس قضا و قدر حق تعالى مانع شد ، و تقدير خدا البتّه شدنى است ، پس اشعار بسيار در مدح آن سلالهء احمد مختار انشاء كرد ، ما گفتيم با او كه : كيستى خدا تو را رحمت كند ؟ گفت : من سر كردهء قبيله‌اى از قبايل جنّم كه در نصيبين مىباشيم و به قصد معاونت امام حسين عليه السّلام رفته بوديم كه جان خود را فداى او كنيم ، وقتى رسيديم كه آن حضرت و اصحابش را شهيد يافتيم ، اكنون به حسرت و نااميدى به قبيلهء خود بر مىگرديم « 3 » . ابن قولويه به سند معتبر روايت كرده است كه پنج نفر از اهل كوفه به قصد نصرت حسين بن على عليه السّلام بيرون آمدند ، و شب در قريه‌اى فرود آمدند كه آن را شاهى مىگفتند ، ناگاه دو مرد نزد ايشان پيدا شدند ، يكى جوان و ديگرى پير ، بر ايشان سلام كردند ، پس آن

هامش
( 1 ) كامل الزيارات 96 .
( 2 ) امالى شيخ صدوق 120 .
( 3 ) امالى شيخ طوسى 90 ؛ امالى شيخ مفيد 320 .