تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨

چون آن حالت را ديد ، به نزد پدر پليد خود رفت و آنچه واقع شده بود نقل كرد ، آن لعين حكم كرد كه او را در آن قبر كه براى حضرت كنده است دفن كنند ، و حضرت را به مجلس طلبيد « 1 » . شيخ مفيد و سيّد ابن طاووس و ديگران به روايات مختلفه از فاطمه دختر حضرت امام حسين عليه السّلام روايت كرده‌اند كه : چون ما را به مجلس يزيد بردند ، در اوّل حال بر ما رقّت كرد ، پس مرد سرخ موئى از اهل شام برخاست و گفت : اى يزيد اين دختر را به من ببخش و اشاره بسوى من كرد ، من از ترس بر خود لرزيدم و بر جامه‌هاى عمّهء خود زينب چسبيدم ، عمّه‌ام مرا تسكين داد و به آن شامى خطاب كرد كه : اى ملعون تو و يزيد هيچ‌يك اختيار چنين امرى نداريد ، گفت : اگر خواهم مىتوانم كرد ، زينب گفت : به خدا سوگند كه نمىتواني كرد مگر آنكه از دين ما به در روى و كفر باطن خود را اظهار كنى ، آن ملعون در غضب شد و گفت : با من چنين سخن مىگوئى ؟ پدر و مادر تو از دين بدر رفتند ، زينب گفت : به دين خدا و دين پدر و برادر من هدايت يافتى تو و پدر و جدّ تو اگر مسلمان شده باشيد ، آن لعين گفت : دروغ گفتى اى دشمن خدا ، زينب گفت : تو اكنون پادشاهى و به سلطنت خود مغرور گرديده‌اى ، و آنچه مىخواهى مىگوئى من ديگر جواب تو نمىگويم ، پس بار ديگر آن شامى سخن را اعاده كرد ، يزيد گفت : ساكت شو خدا تو را مرگى دهد « 2 » . به روايتى ديگر : ام كلثوم به آن شامى خطاب كرد كه : ساكت شو اى بدبخت ، خدا زبانت را قطع كند و ديده‌هايت را كور گرداند و دستهايت را خشك گرداند و بازگشت تو را بسوى آتش جهنّم گرداند ، اولاد انبياء خدمتكار اولاد زنا نمىشوند . هنوز سخن آن بزرگوار تمام نشده بود كه حق تعالى دعاى او را مستجاب گردانيده ، زبان او لال شد و ديده‌هاى او نابينا شد و دستهاى او خشك شد ، پس ام كلثوم گفت : الحمد للَّه كه حق تعالى بهره‌اى از عقوبت تو در دنيا رسانيد ، و اين است جزاى كسى كه متعرّض حرمت حضرت رسالت گردد « 3 » .

هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 187 .
( 2 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 121 .
( 3 ) بحار الأنوار 45 / 137 .