محمّد را كه مردى از امّت او كه او را يزيد مىگويند فرزند طاهر مبارك حضرت فاطمهء بتول را شهيد خواهد كرد ، ملك گفت : الهى و سيّدى ، من شاد شدم كه به زيارت آن حضرت مىروم ، چگونه آن حضرت را به اين خبر محزون گردانم ، حق تعالى فرمود :
آنچه تو را امر مىكنم بايد به عمل آورى .
پس آن ملك به خدمت آن حضرت آمد و بالهاى خود را گشود و گفت : السّلام عليك يا حبيب اللَّه ، من از پروردگار خود مرخّص شدم كه به زيارت تو بيايم ، چون مرا رخصت داد خبرى به من داد كه آرزو كردم كاش بالهاى من مىشكست و اين خبر را براى تو نمىآوردم ، و ليكن مخالفت امر پروردگار خود نمىتوانم كرد ، اى پيغمبر خدا بدان كه مردى از امّت تو كه او را يزيد مىگويند - حق تعالى عذاب او را زياده گرداند - فرزند طاهر مبارك تو را كه از دختر طاهرهء بتول تو به هم مىرسد شهيد خواهد كرد ، و بعد از كشتن فرزند تو از دنيا بهرهاى نخواهد برد ، و حق تعالى او را ناگاه به عذاب خود خواهد گرفت و به جهنّم خواهد برد .
پس چون حضرت امام حسين عليه السّلام دوساله شد ، حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به سفرى بيرون رفت ، روزى در اثناى راه ايستاد و گفت : انّا للَّه و انّا اليه راجعون ، و آب از ديدهء مباركش ريخت و فرمود : در اين وقت جبرئيل بر من نازل شد و مرا خبر داد كه در كنار فرات زمينى است كه آن را كربلا مىگويند و فرزند من حسين را در آنجا شهيد خواهند كرد ، صحابه گفتند : يا رسول اللَّه كه او را شهيد خواهد كرد ؟ حضرت فرمود : يزيد كه خدا بركت ندهد او را ، گويا مىبينم جاى كشتن او را و محل دفن او را ، و گويا مىبينم كه سر او را به هديه براى يزيد ببرند ، هر كه نظر كند به سر فرزند من و شاد شود ، حق تعالى ميان دل و زبان او مخالفت اندازد و او را بر كفر و نفاق بميراند .
پس حضرت از آن سفر غمگين و محزون برگشت و بر منبر بر آمد و خطبهاى ادا كرد و امام حسن و امام حسين عليهما السّلام را بر منبر بالا برد و دست راست خود را بر سر امام حسن عليه السّلام و دست چپ را بر سر امام حسين عليه السّلام گذاشت و سر خود را بسوى آسمان برداشت و فرمود : خداوندا منم محمّد بندهء تو و پيغمبر تو ، و اين دو فرزند از پاكيزگان عترت من و از
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 545
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٤٥