تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 755

مساهمون:

ص٧٥٥
به مسافرت اقدام كند . پس بار سفر بسته و اموالى هم با خود برداشته از هند بيرون آمدم ، در بين راه جمعى از تركان راهزن راه را بر من گرفتند و آنچه داشتم بتاراج بردند سپس بكابل آمدم و از آنجا به بلخ رفتم . حكمران بلخ در آن موقع ابن ابى شور بود . علت مسافرت و مقصدى را كه داشتم به اطلاع وى رساندم و او هم فقهاء و علماى شهر را براى مناظره و گفتگوى با من احضار نمود . من از دانشمندان مجلس پرسيدم : محمد ( ص ) كيست ؟ گفتند : او محمد بن عبد اللَّه ( ص ) پيغمبر ما است كه رحلت فرموده . گفتم : از كدام طايفه است ؟ گفتند از طايفه قريش . پرسيدم : جانشين او كيست ؟ گفتند : ابو بكر است . گفتم : آنچه ما در كتابهاى آسمانى خود يافته‌ايم موضوع جانشينى و خلافت پسر عموى او و شوهر دختر او و پدر فرزندان او مىباشد ! دانشمندان مجلس ( كه همه از اهل تسنن بودند ) به حاكم گفتند : اين مرد از شرك بيرون آمده و بكفر گرويده است ، فرمان ده تا گردنش را بزنند ! گفتم : من بدينى چنگ زده‌ام و بدون دليل از آن دست بر نميدارم . در اين موقع حاكم حسين بن شكيب را خواست و بوى گفت : اى حسين با اين مرد مناظره كن ! حسين گفت : علما و فقهاء در اطراف مجلس نشسته‌اند ، به آنها فرمان ده تا با وى مناظره نمايند حاكم گفت : چنان كه به تو ميگويم با وى مناظره كن و در جاى خلوت و با لطف و مهربانى گفتگو نما . غانم بن سعيد گفت : با حسين بجاى خلوتى رفتيم و من از وى پرسيدم : محمد كيست ؟ گفت : همان است كه علماء گفتند جز اينكه جانشين وى پسر عمش على بن ابى طالب ( ع ) است ! كه شوهر دخترش فاطمه و پدر فرزندانش حسن و حسين مىباشد . من هم گفتم : گواهى مىدهم كه جز خداى يكتا خالقى نيست و محمد فرستادهء اوست سپس رفتم نزد حاكم و اسلام آوردم و او هم مرا بحسين سپرد و او احكام دينى را به من ياد داد .