ابراهيم از خداوند عز و جل نمود ، آنجا كه گفت : « پروردگارا به من بنما كه چگونه مردهها را زنده ميگردانى ؟ ندا رسيد مگر ايمان نياوردهاى ؟ گفت : ايمان آوردهام ولى مىخواهم قلبم مطمئن شود » شما هم به من بگوئيد : آيا صاحب الامر عليه السّلام را ديدهايد ؟ گفت : آرى ديدهام و گردنش مثل اينست ، و اشاره به گردن خود نمود !
مرد فارسى
هم در آن كتاب از ( ابو على ) دقاق و ابن عصام و وراق نقل مىكند كه همه از كلينى و او از على بن محمد بن محمد و محمد و حسين فرزندان على بن ابراهيم در سال ( 279 ) روايت كردهاند كه دو نفر اخير گفتند : محمد بن على بن عبد الرحمن عبدى از عبد قيس از ضوء بن على عجلى و او از مردى از اهل فارس كه نامش را برد نقل كرده است كه گفت : در يكى از سالها رفتم بسامره و در خانه امام حسن عسكرى عليه السّلام توقف نمودم . بدون اينكه اجازه ورود بخواهم .
حضرت خود مرا طلبيدند . وقتى داخل شدم و سلام نمودم فرمود : فلانى حالت چطور است ؟ سپس فرمود : فلانى بنشين ! آنگاه احوال مردان و زنان فاميلم را جويا شد ، بعد از آن فرمود : چه شد كه باينجا آمدى ؟ عرض كردم : شوق خدمتگزارى شما مرا باينجا آورد ، فرمود : در اين خانه باش . از آن روز من در خانهء حضرت با خدمتكاران ماندم و ما يحتاج خانه را براى حضرت از بازار ميخريدم .
من اين طور عادت كرده بودم كه هر وقت مردم در خانه بودند بدون اجازه وارد ميگشتم ، روزى به همين منوال وارد خانه شدم كه ناگاه صداى تكان چيزى از داخل خانه شنيدم . حضرت به من بانگ زد كه در جاى خود بايست و حركت مكن ! من هم نه جرأت كردم بروم و نه توانستم برگردم .
سپس ديدم كنيزى كه چيز سرپوشيدهاى در دست داشت آمد و به من گفت بيا تو ، من هم داخل شدم ، بعدا بكنيز فرمود : روپوش از روى آنچه در دست دارى بردار . پس روپوش را از روى بچهء سفيد رنگ زيبائى برداشت و شكمش را نشان داد ؛ ديدم خط موئى