تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١
وراق شنيده‌ام . او اين حديث را به خط خود نوشته بود ، من از خود وى پرسيدم و او هم آن را از سعد بن عبد اللَّه از احمد بن اسحاق رضى اللَّه عنه همانطور كه نقل كرديم بيان كرد .

يعقوب بن منفوس

نيز صدوق در كمال الدين از مظفر علوى از ابن عياشى از پدرش از آدم بن محمد بلخى و او از على بن الحسين بن هارون از جعفر بن محمد بن عبد اللَّه بن قاسم از يعقوب بن منفوس روايت كرده كه گفت : روزى به خدمت امام حسن عسكرى عليه السّلام رسيدم ديدم در دكانى كه جلو خانه‌اش بود نشسته است در سمت راست حضرت خانه‌اى بود كه پرده‌اى بر در آن آويخته بود . عرضكردم : آقا ! صاحب الامر كيست ؟ فرمود : پرده را بالا بزن چون پرده را بالا زدم ديدم طفل پنجساله‌اى كه تقريبا ده يا هشت وجب قد داشت و پيشانيش روشن ، روى مباركش سرخ و سفيد ، ديدگانش درخشنده ، كف دست‌ها و زانوهايش سخت و نيرومند بود ، خالى در گونه راست داشت ، و قسمتى از موى سرش باقى بود ، از خانه بيرون آمد و روى زانوى امام حسن عسكرى عليه السّلام نشست . حضرت فرمود : اين صاحب شماست ، سپس طفل برخاست امام فرمود : فرزند ! برو به خانه تا وقتى كه معلوم است ! او ميرفت باندرون و من بوى مينگريستم آنگاه امام فرمود : اى يعقوب ! ببين كيست در خانه ، وقتى وارد خانه شدم هيچ كس را نديدم .

ابو هارون

نيز در كمال الدين است كه : على بن الحسين بن فرج از محمد بن حسن كرخى روايت كرده كه گفت : از ابو هارون كه مردى از اصحاب ما بود شنيدم كه ميگفت : من صاحب الزمان عليه السّلام را ديدم . رويش مانند ماه شب چهارده ميدرخشيد و خط موئى