در همين وقت كه من با وى گفتگو ميكردم نامهاى از جانب حضرت صاحب الزمان عليه السّلام براى عثمان بن سعيد آمد ، نظير همان نامهء سر بمهرى كه براى من شرف صدور يافت و با من بود . در نامهء او نيز پولها و پارچهها را نام برده و دستور فرموده بود كه همهء آن را به ابو جعفر محمد بن احمد بن جعفر قطان قمى تسليم كن .
عثمان بن سعيد لباسهاى خود را پوشيد و به من گفت : آنچه با خود آوردهاى بردار و به خانه محمد بن احمد قمى بياور . من نيز آنها را آوردم و بوى تسليم نمودم و به حج بيت اللَّه رفتم .
وقتى بدينور برگشتم مردم نزد من آمدند . من هم نامهاى را كه وكيل امام به افتخارم صادر شده و آورده بود ، بيرون آوردم و براى مردم خواندم . چون يكى از حضار نام كيسهاى باسم دراع شنيد بيهوش شد و به روى زمين افتاد . ما هم دور او را گرفتيم تا به هوش آمد . آنگاه به زمين افتاده سجدهء شكر بجا آورد و گفت : سپاس خدائى را كه بر ما منت نهاد و ما را بحقيقت و شناخت امام خود راهنمائى كرد . هم اكنون دانستم كه ممكن نيست زمين از وجود حجت خدا خالى بماند . به خدا قسم اين كيسه را اين ؟ ؟ ؟ درّاع به من داد و جز خداوند هيچ كس اطلاع نداشت .
سپس از دينور حركت نمودم بعدا « ابو الحسن مادرانى » را ( در كرمانشاه ) ملاقات نمودم و ماجرا را به او نيز گفتم و نامهاى كه از ناحيهء مقدسهء امام زمان عليه السّلام صادر شده بود براى او خواندم . گفت : سبحان اللَّه ! اگر در چيزى شك داشته باشى ، در اين ترديد مكن كه خداوند زمين خود را از حجت خالى نميگذارد . موقعى كه « اذكوتكين » با يزيد بن عبد اللَّه در « شهرزور » « 1 » جنگ نمود و بر شهرهاى وى ظفر يافت و خزينههاى او را ضبط كرد ، مردى نزد من آمد و گفت : يزيد بن عبد اللَّه فلان اسب و فلان شمشير را ، براى امام زمان گذاشته . ما هم بعد از جنگ خزينه يزيد بن عبد اللَّه را به خانه « اذكوتكين » نقل نموديم . ولى نمىگذاشتم كه آن اسب و
هامش
( 1 ) شهرزور - بلوك وسيعى بوده كه از مرز عراق تا همدان امتداد داشته و اهالى آن همه « كرد » بودهاند . ( مراصد )