عرب در آمد ، چون زهير از نيات دختران خود مطلع گرديد ، آنها را شوهر داد . يك سال بعد نزد دختر بزرگتر رفت و گفت اى دختر ! شوهرت را چطور مىبينى ؟ گفت .
بهترين شوهرى ميدانم ، كه زن خود را گرامى داشته و خواهش او را بر مىآورد . پرسيد مالى كه داريد چگونه است ؟ گفت : بهترين اموال شتر است كمى از شير آن مينوشيم و گوشت آن را ميخوريم و موقع سوارى از آن استفاده ميكنيم . گفت : اى دختر ! شوهرت مردى كريم است و مالت بسيار مىباشد .
سپس بنزد دختر دوم آمد و گفت دخترم ! شوهرت چطور است ؟ گفت بسيار خوب شوهرى است .
زن خود را گرامى ميدارد . و اگر به كسى چيزى دهد ، آن را فراموش مىكند پرسيد : مالتان چيست ؟ گفت : ماده گاوى داريم كه ميچرد و به خانه باز ميگردد و كاسه را پر از شير و خيك را پر از روغن مىكند و با زنان زن است ! گفت : نزد شوهرت محبوب و خوشبختى .
آنگاه نزد دختر سومى آمد و گفت : دخترم ! شوهرت چطور است ؟ گفت :
نه چندان سخى است كه اسراف كند و نه بخيلى است كه اصلا چيزى به كسى ندهد . پرسيد :
مال چه داريد ؟ گفت چند رأس بز داريم ، گفت : چگونه از آنها استفاده ميكنيد ؟ گفت :
وقتى بچه سال باشند آن را خورش سفره خود قرار ميدهيم . گفت به قدر كفايت مال داريد .
از آن پس نزد دختر كوچك رفت و پرسيد : دخترم ! شوهرت چطور است گفت : بدترين شوهرهاست ، خود را عزيز و زنش را خوار ميدارد ! پرسيد : مال چه داريد ! گفت : بدترين مالها را داريم . پرسيد چيست ؟ گفت : گوسفندانى چند است كه از آب و علف سير نميشوند و گوش كرى دارند كه حرف نميشنوند . اگر يكى از سر پلى بدود بقيه هم پيروى كرده همه در آب مىافتند « 1 » گفت : پدرت مردى است
هامش
( 1 ) اين كنايه از بلادت و كودنى گوسفندان است كه به نفهمى معروفند . شايد علت اينكه حسين على مازندرانى بهائيان را « اغنام اللَّه » ناميده نظر به نفهمى و حماقت پيروان خود داشته كه كوركورانه و گوسفندوار ، دنبال وى افتاده و او را پيغمبر مازندرانى بلكه خداى محبوس ميدانند !