از زهير نبود و مقام او را در نزد پادشاهان هيچ كس نداشت . بواسطه رأى متينش او را كاهن گفتند . قبيلهء قضاعه فقط بر وى و زراح بن ربيعه اجتماع ميكردند .
گويند : وقتى زهير شنيد كه يكى از زنانش سخنى ميگويد كه شايسته نبود زنى چنين حرفى نزد شوهرش بگويد : زهير هم او را منع نمود . زن گفت : ساكت باش و گر نه با اين چوب تو را خواهم زد . به خدا قسم تا كنون نديدهام چيزى را كه ميشنوى در بارهء آن تعقل ننمائى . در اين وقت زهير گفت :
الا يا لقوم لا ارى النّجم طالعا * و لا الشمس الّا حاجبى بيمينى
معزبتي عند القفا بعمودها * يكون نكيرى ان اقول ذرينى
امينا على سرّ النساء و ربّما * اكون على الأسرار غير امين
فللموت خير من حداج موطأ * مع الظعن لا يأتى المحلّ لحين
يعنى : اى قوم ! من ديگر طلوع ستاره و آفتاب را نميبينم ، جز اينكه ابروهايم را بيكسو زنم . زن من با چوب در پشت سرم ايستاده و از اينكه ميگويم : از من دست بردار تهديدم مىكند . از اين پس اسرار زنان را ميپوشانم ، با اينكه كم اتفاق مىافتد كه نسبت بكتمان اسرار امين باشم . براى من مردن بهتر از اينست كه با زنان در محمل بنشينم و به جائى بروم . وقت مردن من به طول انجاميد و موقع آن نميرسد .
اين چند شعر نيز از زهير است :
ابنىّ ان اهلك فقد اورثتكم مجدا بنيّه * و تركتكم ابناء سادات زخاركم و ريّه
من كلّ ما نال الفتى قد نلته الّا التحيّه * و قد رحلت الباذل الكوماء ليس لها وليّه
و خطبت خطبة حازم غير الضّعيف و لا العبيّه * و الموت خير للفتى فليهلكن و به بقيّه
من ان يرى الشيخ الجيال و قد يهادى بالعشيّه
يعنى : اى پسران من ! اگر من مردم ( غمگين نباشيد ) زيرا بنائى از مجد و شرافت براى شما به ارث گذاشتهام . هنگامى شما را ترك ميگويم كه شما بزرگزادگانيد و مقصود خود را دريافتهايد . از هر چه جوان در مدت عمر به آن نائل ميگردد من نيز برخوردار شدم ، مگر عمر جاويد كه كسى به آن نميرسد . بر شترى بزرگ