بسلك نظمى بديع كشيده است : بدين گونه .
كفى بسراج الشّيب في الرّأس هاديا * لمن قد اضلته المنايا لياليا
امن بعد ابداء المشيب مقاتلى * لرامى المنايا تحسبينى راجيا
غدا الدّهر يرمينى فتدنو سهامه * لشخصى اخلق يصبن سواديا
و كان كرامى الليل يرمى و لا يرى * فلمّا اضاء الشيب شخصى رمانيا
يعنى : اين چراغ پيرى ( موى سفيد ) كه در سر من روئيده . در شبهاى تار براى راهنمائى مرگها به طرف كسى كه او را گم كرده بود ، كافى است . آيا بعد از آشكار شدن پيرى براى تير انداز مرگ ، گمان ميكنى من ميتوانم اميدوار به نجات از مرگ باشم ؟
گذشت روزگار مرا به تير بست و تيرهايش به من نزديك گشت ، و من نيز در معرض آنها قرار گرفتهام . جوانى من كه گذشت مانند تيرانداز شب بود كه تير ميانداخت ولى تير انداز ديده نميشد . اما چون پيرى من آشكار گشت مرا هدف گرفت .
سيّد مرتضى پس از نقل اشعار فوق ميفرمايد : شعر اخير ابن رومى بسيار بديع و عالى است ، و فكر نميكنم كسى در اين معنى بر وى پيشى گرفته باشد . زيرا وى جوانى را همچون شبى ميداند كه بر انسان ميگذرد و بواسطه تاريكى آن ، ميان او و كسى را كه ميخواهد هدف تير قرار دهد ، مانع مىشود .
همچنين پيرى را علامت قتل وى قرار داده كه بواسطهء روشنى و سفيدى آن ( موى سفيد سر ) تير انداز مرگ را ، راهنمائى مينمايد تا تيرش بهدف اصابت كند و اين منتهاى حسن معنى است . چنان كه شاعر ديگرى هم گفته است :
فلمّا رمى شخصى رميت سواده * و لا بدّ ان يرمى سواد الّذى يرمى
يعنى : چون تيرانداز در شب بسوى من تير انداخت ، منهم به طرف سياهى او تير رها كردم . وقتى كه تير انداز ديده نميشود چارهاى جز آن نيست كه به طرف سياهى وى تير رها شود .
بارى زهير بن جناب در زمان كليب وائل ميزيست . در عرب كسى ناطقتر