تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
مولانا عماد الدين محمد بن محمد بن فتحان قمى از شيخ صدر الدين ساوه‌اى روايت ميكنم كه شخص اخير الذكر گفت : بر شيخ « بابارتن » كه از كثرت پيرى ابروهايش روى چشمش افتاده بود ، وارد گشتم . شيخ مذكور ابروها را بالا زد و مرا نگريست و گفت : اين دو چشم مرا مىبينى ؟ مدتها با آنها برخسارهء پيغمبر نگريسته‌ام . در روز كندن خندق آن حضرت را ديدم كه با ساير مردم با دوش مبارك خاك برميداشت ، و هم در آن روز شنيدم كه ميفرمود : خدايا از ذات مقدست مسألت دارم كه زندگى مرا گوارا و مردنم را آسان كنى و فرداى قيامت رسوايم نسازى .

سرگذشت عجيبى از معمرين

مؤلف : سيد على بن عبد الحميد « 1 » در كتاب « الانوار المضيئه » از جدش عبد الحميد نقل مىكند كه باسناد خود از رئيس ابو الحسن كاتب بصرى كه از ادبا بشمار مىآمد نقل كرده كه در سال سيصد و نود و دو هجرى چند سالى قحط و غلا بود . ولى اطراف بصره از نعمت و گشايش برخوردار بود . چون عربها از وضع معيشت بصره اطلاع يافتند از جاهاى دور ، دستجات مختلف آنها كه هر كدام بطرزى تكلم مى - كردند ، به بصره رو آوردند . من با جمعى رفتم كه از احوال آنها اطلاعى حاصل كنيم . شايد از مكالمه فصيح بعضى از آنها استفاده نمائيم . در آنجا چادر بلندى ديديم چون به طرف آن رفتيم پير مردى را در گوشه آن مشاهده نموديم كه ابروانش به روى ديدگانش افتاده و جمعى از غلامان و رفقايش اطراف او را گرفته‌اند . ما به پير مرد سلام كرديم . او هم جواب داده و ما را بگرمى پذيرفت يكى از همراهان ما مرا به پير مرد معرفى كرد و گفت : اين مردى بزرگ است و نظارت راه‌ها را به عهده دارد و از فصحا و اولاد اصيل عرب مىباشد . همچنين اينان كه با وى هستند همه منسوب بقبيله‌اى و داراى شخصيت و فصاحت ميباشند . او و ما از وقتى
هامش
( 1 ) در صفحه 267 از اين دانشمند بزرگوار نام برديم .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 544 | العلامة المجلسي / على دوانى