آورده نامه پيغمبر را بوسيده بود .
من از وى پرسيدم . با اين ضعف پيرى چگونه نماز ميخوانى ؟ گفت خداوند در قرآن ميفرمايد :
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ
. . . « 1 »
يعنى : خردمندان با ايمان ، خدا را در حال ايستاده و نشسته و دراز كشيده ، ذكر ميگويند . . . .
پرسيدم : غذايت چيست ؟ گفت : آبگوشت و تره . پرسيدم : مدفوع هم دارى ؟ گفت : هفتهاى يك بار چيز كمى دفع مىشود . از دندانش سؤال كردم . گفت بيست بار ريخته و مجددا در آمده ! در طويله او حيوانى ديدم كه از فيل بزرگتر بود و « زندفيل » ميگفتند . از وى پرسيدم : با اين حيوان چكار ميكنى ! گفت : لباس خدمتكاران بار آن نموده پيش رخت شوى مىبرند .
وسعت كشورش در طول و عرض تقريبا چهار سال راه بود « 2 » شهرى كه خود وى در آن ميزيست تقريبا پنجاه فرسخ مربع و بر هر درى از آن صد و بيست هزار سرباز بود . چون در يكى از آن دروازهها اتفاقى بيافتد و جنگ درگيرد ، بدون اينكه محتاج بكمك باشند خود بدفع آن ميپردازند . قصر سر بابك پادشاه مزبور در وسط شهر بود .
سر بابك ميگفت : سفرى به مغرب كردم در راه به زمينى شنزار رسيدم و بجانب قوم موسى ( يهوديها ) رفتم ، ديدم كه تمام پشت بامهاى آنها با هم مساوى است . خرمنها در بيرون شهر بود و آنها باندازهء احتياج از آن برمىداشتند و ما بقى را همان جا ميگذاشتند . قبور آنها در خانههاشان بود و باغهاى آنان در دو فرسخى شهر بود . ميان آنها پير مرد و پيرزن نبود و بيمارى نداشتند و در مدت عمر مريض نمىشدند .
بازار آنها چنان بود كه چون مشترى چيزى ميخريد خودش مىكشيد و ميبرد بدون اينكه صاحبش حاضر باشد . در موقع نماز دستجمعى نماز مىخواندند و سپس متفرّق ميگشتند . ميان آنها دشمنى و سخنان زشت نبود . بيشتر سخن آنها ذكر خدا و نماز و ياد مرگ بود .
هامش
( 1 ) سورهء آل عمران آيهء 190 .
( 2 ) اين گونه تحديدها كه در كتب قديمى زياد ديده مىشود مبنى بر حدس و مبالغه بوده و نيازى بشرح و توضيح ندارد .