تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
چون سطيح آمد ، خواست او را امتحان كند . پس يك دينار در كفش خود پنهان كرد آنگاه بوى اجازه داد كه داخل شود ، و چون وارد شد شاه گفت : اى سطيح ! براى تو چه پنهان كرده‌ام ؟ سطيح گفت بخانهء خدا و صخرهء صمّاء و شب ظلمانى و صبح نورانى و هر گويا و گنگى سوگند ياد ميكنم كه ميان كفش پاى خود يك دينار پنهان كرده‌اى ! شاه پرسيد : اين را از كجا دانستى ؟ گفت : از يك نفر جن كه مانند برادر همه جا با من است . شاه گفت : اى سطيح ! از آنچه در روزگاران پديد مىآيد ، مرا مطلع گردان . گفت : اى شاه ! هنگامى كه نيكان از ميان بروند و اشرار بجاه و مقام برسند ، و مقدرات الهى را تكذيب نمايند ، و اموال را به سختى حمل كنند ، و ديدگان از گناه‌كاران بترسد ، و قطع رحم نمايند ، و غذاهائى كه در عالم اسلام حرام ولى نزد خورندگان شيرين و لذيذ است پيدا شود ، و اختلاف نظرها پديد آيد ، و عهد و پيمانها نقض گردد ، و احترام به يكديگر كم شود ، آن وقت ستارهء دنباله‌دارى كه عرب را پريشان كند ، طلوع نمايد . در آن هنگام باران نبارد و رودها خشك شود ، و اوضاع روزگار دگرگون گردد و نرخها در همه جاى جهان بالا رود . در آن موقع طايفهء بربر با پرچمهاى زرد سوار اسبان تركى در مصر فرود آيند . آنگاه مردى از اولاد صخر « 1 » خروج كند . و پرچمهاى سياه را تبديل بسرخ نمايد و محرمات را مباح گرداند و زنان را در مقام شكنجه با پستانها آويزان نمايد و كوفه را غارت كند . راه‌ها از زنان مكشفهء سفيد ساق كه آنها را همچون چهارپايان عبور ميدهند پر شود . شوهران آنها مقتول و عجز و لابهء آنان بسيار و دست تعرض مردم بناموسشان دراز است . در آن موقع مهدى فرزند پيغمبر ظاهر گردد ، و اين هنگامى است كه مظلومى در مدينه و پسر عموى وى در خانهء خدا كشته شود ، و امر پوشيده آشكار گردد ، و با علائم خود موافق باشد .
هامش
( 1 ) صخر نام ابو سفيان پدر معاويه است ، و مقصود ( سفيانى ) مىباشد .