اللَّه وَ انَّ عَلياً اميرُ المُؤمنينَ وَلىّ اللَّه
. سپس تمام ائمه را نام برد تا به خودش رسيد ، و براى دوستانش دعا كرد كه خداوند فرج او را نزديك گرداند . آنگاه چشم گشود .
امام فرمود : عمه ! او را نزد مادرش ببر تا بوى سلام كند و بعد نزد من بياور .
چون نزد مادرش بردم سلام كرد . سپس او را نزد پدرش برگردانيدم مثل اينكه ميان من و حضرت پردهاى آويخته شد و من آقا را نديدم . لذا پرسيدم : آقا ! آقازاده چه شد ؟ فرمود : آن كس كه از تو نزديكتر است او را برد ( سپس او را برگردانيدند ) چون روز هفتم خدمت حضرت رسيدم فرمود : فرزندم را بياور ! آقا را در لباس زردى پيچيده نزد پدر بردم ، مانند بار اول دست بسر و صورت او كشيد و زبان در دهانش نهاد و فرمود : پسرم ! با من حرف بزن ! او هم اين آيهء شريفه را خواند
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ
. . .
آنگاه فرمود : فرزند ! از كتب آسمانى كه بر پيغمبران پيشين نازل شده نيز قرائت كن . نخست صحف حضرت آدم را به زبان سريانى خواند و بعد كتاب ادريس و نوح و هود و صالح و صحف ابراهيم و تورات موسى و زبور داود و انجيل عيسى و قرآن جدم رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله را خواند . سپس قصص انبياء و مرسلين را تا زمان خود حكايت نمود .
چهل روز پس از تولدش كه خدمت امام حسن عسكرى عليه السّلام رسيدم ، ديدم مولى صاحب الزمان در خانه راه ميرود . صورتى نيكوتر و زبانى فصيحتر از صورت و زبان او نديده بودم . امام فرمود : عمه ! اين مولود در پيشگاه ذات بارى تعالى بسيار عزيز است .
گفتم : آقا ! من از مشاهدهء وضع او آنچه بايد بدانم مىبينم . فرمود : عمه ! نميدانى كه رشد يك روز ما ائمه با رشد ديگران در يك هفته و رشد يك هفتهء ما با رشد يك سالهء ديگران برابر است ؟ پس سر آن مولود مسعود را بوسيدم و به خانه برگشتم و باز كه آمدم او را نديدم . از امام جويا شدم ، فرمود : او را سپردم به كسى كه مادر